و چون عبيد الله بر جست كه شمشير از او بگيرد ، معاويه و حاضران پيش از آنكه شمشير را بگيرد دست او را گرفتند ، آنگاه معاويه به بسر گفت : « چه پير سست - مايهاى فرتوت شدهاى و خرف شدهاى . شمشير خودت را بيك مرد خونباخته از بنى هاشم ميدهى ؟ مثل اينكه از دلهاى بنى هاشم خبر ندارى ، به خدا اگر شمشير بدست او مىافتاد پيش از تو بما حمله ميكرد . » عبيد الله گفت : « به خدا قصدم همين بود . » وقتى على عليه السلام خبر يافت كه بسر قثم و عبد الرحمن دو فرزند عبيد الله را كشته است او را نفرين كرد و گفت : « خدايا دين و عقلش را بگير . » پس از آن پير مرد خرف شد و عقل خود را از دست بداد و پيوسته شمشير برهنه داشت . براى او شمشيرى از چوب ساختند و مشك باد كردهاى جلوش مىگذاشتند كه با شمشير بدان مىزد و چون سوراخ ميشد مشك را عوض مىكردند ، و پيوسته آن را با شمشير ميزد و همچنان برى از عقل بمرد . با كثافت خود بازى مىكرد و احيانا از آن مىخورد و به كسانى كه ناظر او بودند مىگفت : « ببينيد كه اين دو پسر ، فرزندان عبيد الله چه جور به من ميخورانند ! » بسا مىشد براى جلوگيرى از اين كار دستهايش را از پشت مىبستند . يك روز در جاى خود كثافت كرد و با دهان روى آن افتاد و بخورد خواستند منعش كنند ، گفت : « شما منعم ميكنيد اما عبد الرحمن و قثم به من ميخورانند . بسر بروزگار وليد بن عبد الملك بسال هشتاد و هشتم بمرد .
در همين سال عبد الله بن عتبة بن مسعود هذلى بمرد . عتبه مهاجر بود و برادر عبد الله بن مسعود بن غافل بن حبيب بن سمح بن مخزوم بن صبح بن كاهل بن حارث بن تميم بن سعد بن هذيل بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بود . بدوران جاهليت صبح ابن كاهل بن حارث بن تميم بن سعد بن هذيل رياست داشت . عبيد الله فرزند عبد الله بن عتبه از بزرگان اهل علم بود . ابن خيثمه از اصفهانى از سفيان نقل مىكند كه زهرى گفته بود : « تا وقتى با عبيد الله بن عبد الله ننشسته بودم ، مىپنداشتم علم اندوختهام ، گوئى دريائى بود . » .
163
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٦٦