تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
164 بسال نود و چهارم حجاج سعيد بن جبير را بكشت ، عون بن ابى راشد عبدى گويد : « وقتى حجاج به سعيد بن جبير دست يافت و سعيد را پيش وى آوردند گفت : « اسم تو چيست ؟ » گفت : « سعيد بن جبير » گفت : « نه بلكه شقى بن كسير است . » گفت : « پدرم اسم مرا بهتر از تو مىدانسته است . » گفت : « تو شقى هستى پدرت نيز شقى بوده است . » گفت : « آنكه غيب ميداند غير توست : » گفت : « بجاى اين دنيا آتشى افروخته به تو مىدهم . » گفت : « اگر مىدانستم اين كار بدست توست ، خدائى جز تو نمىگرفتم . » گفت : « در بارهء خلفا چه مىگوئى ؟ » گفت : « مرا به كار آنها نگماشته‌اند . » گفت : « ميخواهى چه جورى ترا بكشم ؟ » گفت : « تو چه جورى ميخواهى ؟ براى آنكه هرطور امروز مرا بكشى در آخرت همانطور ترا خواهم كشت . » بفرمان حجاج او را بيرون بردند تا بكشند ، وقتى ميرفت بخنديد ، حجاج بگفت تا او را پس آوردند و از سبب خنده‌اش پرسيد . گفت : « بجرأت تو و حلم خدا ميخندم . » گفت تا او را سر ببرند و چون بر چهره بزمينش افكندند ، گفت : « گواهى مىدهم كه خدائى جز خداى يگانه نيست كه شريك ندارد . و اينكه محمد بنده و فرستادهء اوست و اينكه حجاج به خدا ايمان ندارد . » سپس گفت : « خدايا پس از من حجاج را بر هيچكس مسلط مكن كه او را تواند كشت » پس سر او را بريدند و جدا كردند . حجاج پس از سعيد بن جبير بيش از پانزده روز زنده نبود و آكله در شكم او افتاد و از همين مرض بمرد . گويند پس از كشتن سعيد پيوسته ميگفت : « سعيد بن جبير با من چكار دارد كه هر وقت ميخواهم بخوابم گلوى مرا ميگيرد ؟ » . وقتى وليد بيمار شد خبر يافت كه برادرش سليمان كه وليعهد وى بود آرزوى مرگ او كرده است . وليد نامه به دو نوشت و در بارهء آنچه شنيده بود گله كرد و در آخر نامه اشعارى بدين مضمون نوشت : « بعضى آرزو دارند من بميرم . اگر بميرم اين راهى است كه تنها من نرفته‌ام شايد آنكه آرزومند فناى من است پيش از من بميرد . مرگ كسانى كه پيش از من بوده‌اند به من ضرر نميرساند و زندگى كسانى