تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
و اين حق بنده و خليفهء مورد نظر خدا عبد الملك است ، به خدا اگر گويد مردم به اين دره روند و بده درهء ديگر روند ، خون آنها بر من حلال است . اين سرخ خيمگان چه ميگويند كه يكيشان سنگ را به زمين اندازد و گويد تا به زمين برسد فرح خدا رسيده است ، آنها را چون نقش محو شده و شب رفته خواهم كرد . بندهء هذيل چه ميگفت كه قرآن را چون رجز عربان ميخواند ، به خدا اگر بدوران من بود گردنش را ميزدم ( مقصودش از بندهء هذيل عبد الله بن مسعود بود ) سليمان بن داود چه ميگفت كه بپروردگار خويش ميگفت : « خدايا مرا ببخش و مرا ملكى كه سزاوار هيچكس پس از من نباشد ده . » به خدا تا آنجا كه من ميدانم بنده‌اى حسود و بخيل بوده است . منقرى بنقل از عبيد بن ابى السرى از محمد بن هشام بن سايب از پدرش از عبد الرحمن بن سايب گويد : روزى حجاج به عبد الله بن هانى كه از قوم اود و از قبايل يمنى و از اشراف قوم خويش بود و در همهء جنگها و از جمله هنگام حريق كعبه با حجاج حضور داشته بود و از ياران و پيروان وى بشمار ميرفت ، به دو گفت : « به خدا ما هنوز پاداش ترا نداده‌ايم . » آنگاه اسماء بن خارجه را كه از قوم فزاره بود بخواست و گفت : « دختر خود را به زنى به عبد الله بن هانى بده . » و او گفت : « نه به خدا اين شايسته نيست . » حجاج تازيانه خواست . وى گفت : « مىدهم . » و دختر را به زنى او داد . آنگاه سعيد بن قيس همدانى سالار قبايل يمنى را بخواست و گفت كه « دختر خود را به زنى به عبد الله بن هانى بده . » و او گفت : « بطايفهء اود ؟ به خدا هرگز نميدهم و اين شايسته نيست . » گفت : « شمشير بياريد . » گفت : « بگذار با كسانم مشورت كنم . » با آنها مشورت كرد ، گفتند : « دختر را بده كه اين فاسق ترا نكشد . » و دختر را به زنى او داد . حجاج به دو گفت : « اى عبد الله دختر سالار بنى فزاره و دختر سالار همدان و سرور كهلان را به زنى تو دادم ، طايفهء اود را با آنها چه مناسبت است ؟ » گفت : « خدا امير را قرين صلاح كند چنين مگو زيرا ما فضائلى داريم كه كس در عرب ندارد . » گفت : « آن فضائل كدام است ؟ » گفت : « هرگز در انجمن ما به امير مؤمنان عثمان ناسزا نگفته‌اند . »
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 146 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي