تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
بركت و مشورت تو بهره برگيرم . » پير بگفت تا ابروان او را با پارچهء ابريشمين بالا بردند و گفت : « مطلبت چيست ؟ » گفتم : « حجاج حكومت فلوجه را به من داده و دانم كه از شر او در امان نميتوان بود بگو چه كنم » گفت : « رضاى حجاج يا رضاى بيت المال يا رضاى دل خويش ، كدام يك را بيشتر دوست دارى ؟ » گفتم : « رضاى همهء اينها را دوست دارم اما از حجاج ميترسم كه جبارى لجوج است . » گفت : « چهار چيز را از من بخاطر بسپار . در خانه‌ات را گشاده دار و حاجب مگذار تا هر كه خواهد بيايد و مطمئن باشد كه ترا تواند ديد ، با اين ترتيب عمالت از تو بيمناك خواهند بود . با ديوانيان بسيار بنشين كه وقتى حاكمى با ديوانيان بسيار نشنيد از او حساب برند . حكم تو در ميان مردم مختلف نباشد و در بارهء حقير و شريف يكسان حكم كن تا هيچيك از ديوانيان در تو طمع نبندد . از عمال خود هديه مپذير كه هديه آرنده تا چند برابر آن را نبرد راضى نشود . سپس هر چه خواهى كن كه از تو خشنود خواهند بود و حجاج نيز كارى با تو نتواند كرد . » منقرى بنقل از يوسف بن موسى قطان از حرير از مغيره از ربيع بن خالد گويد : شنيدم حجاج بر منبر در ضمن سخنى ميگفت : « آيا خليفه‌اى كه يكى از شما در ميان خاندان خود گذارد پيش او عزيزتر است ، يا رسولى كه براى حاجت معينى مىفرستد ؟ » و من با خود گفتم با خدا عهد ميكنم كه هرگز پشت سر تو نماز نكنم و اگر كسانى را ببينم كه بجنگ تو آمده‌اند ، همراه آنها با تو جنگ ميكنم . » وى در دير الجماجم جنگيد تا كشته شد . منقرى از عتبى از پدرش نقل مىكند كه حجاج ، غضبان بن قبعثرى را بديار كرمان فرستاد تا از ابن اشعث كه حجاج را خلع كرده بود خبر بيارد . وقتى بديار كرمان رسيد خيمه زد و فرود آمد . اعرابى نزديك وى آمد و گفت : « السلام عليك » غضبان گفت : « سخنى متداول است . » اعرابى گفت : « از كجا آمده‌اى » گفت : « از راه پشت سرم . » گفت : « كجا ميروى ؟ » گفت : « به راه جلوم . » گفت : « بر چه آمده‌اى ؟ »