شبيب و مادرش و زنش غزاله به كوفه آمدند زيرا غزاله نذر كرده بود كه به مسجد كوفه در آيد و دو ركعت نماز كند و سورهء بقره و آل عمران را ضمن آن بخواند ، و با هفتاد مرد وارد مسجد شدند و نماز صبح را آنجا به پا داشتند و غزاله نذر خود را ادا كرد و مردم كوفه گفتند : « غزاله به نذر خود وفا كرد خدايا او را نيامرز . » غزاله زنى شجاع و سوار كار بود مادر شبيب نيز چنين بود . عبد الملك وقتى از خبر فرار حجاج و تحصن وى در قصر حكومت كوفه خبر يافت ، از شام سپاهى فراوان بسالارى سفيان بن ابرد كلبى براى جنگ شبيب فرستاد كه به كوفه پيش حجاج آمدند . آنگاه سوى شبيب رفتند و با وى پيكار كردند . شبيب فرارى شد و غزاله و مادرش كشته شدند . شبيب با گروهى از سواران خود فرار كرده بود و سفيان با سپاه شام بدنبال وى بود تا در اهواز به دو رسيد ، شبيب بگريخت و چون به پل دجيل رسيد اسبش رم كرد و او را با سلاح سنگين از زره و خود در آب افكند يكى از يارانش گفت : « اى امير مؤمنان غرق ميشوى ؟ » گفت : « ذلك تقدير العزيز العليم » پس از آن دجيل مردهء او را بكنار انداخت كه پيش حجاج آوردند . حجاج بگفت تا شكمش را بدريدند و قلبش را بيرون آوردند . قلبش چون سنگ بود كه چون به زمين ميزدند ميجست . آن را نيز بشكافتند قلب كوچكى مانند كره در داخل آن بود آن را نيز بشكافتند پارهء خونى درون آن بود .
بسال هشتاد و دوم حجاج ، ابن قريه را كه همراه ابن اشعث خروج كرده و نامههاى او را انشا كرده و خطبهها براى او فراهم آورده بود ، بكشت . ابن قريه در بلاغت و فصاحت دستى داشت و ما خبر قتل او را و سخنانى كه با حجاج داشت و اينكه گردنش را زدند در كتاب اوسط آوردهايم و گفتهايم كه قتل وى بوسيلهء شمشير بود .
و نيز گفتهاند كه وقتى او را پيش حجاج آوردند با زوبينى بگلوگاهش زد و او را بكشت .
اين سخن از ابن قريه است كه مردم سه گروهند : عاقل و احمق و بدكار ، عاقل
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٤٢