تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
« قرآن را در سينهء خود فراهم آورده‌ام اگر بدان عمل كردم حافظ قرآن بوده‌ام و گر نه آن را تباه كرده‌ام . » گفت : « آيا از حكم ميراث خبر دارى . » گفت : « از ميراث اعقاب و از اختلاف در ميراث جد خبر دارم . » گفت : « فقه ميدانى ؟ » گفت : « آنقدر كه كسان خود را به استقامت آرم و غافلان قوم خود را هدايت كنم . » گفت : « نجوم ميدانى ؟ » گفت : « منازل ماه را با چيزهائى كه در سفر از آن هدايت جويم ميدانم . » گفت : « شعر روايت ميكنى ؟ » گفت : « مثال و شاهد روايت ميكنم . » گفت : « مثل را دانيم اما شاهد چيست ؟ » گفت : « حادثه‌اى كه براى عرب رخ داده شاهدى از شعر دارد و من آن شعر را روايت ميكنم . » حجاج او را هم صحبت خويش كرد و از هر موضوعى سخن ميرفت چيزى در بارهء آن ميدانست ، مذهب خوارج داشت و از ياران قطرى بن فجاءهء تميمى بود . فجاءه نام مادر قطرى بود كه از بنى شيبان بود و خود قطرى از بنى تميم بود ، در آن هنگام قطرى با مهلب بجنگ بود و چون از تقرب سميره به حجاج خبر يافت ، اشعارى به دو نوشت كه مضمون آن چنين بود : « چقدر تفاوت است ميان ابن جعد و ما كه سلاح بتن داريم و با سواران مهلب جنگ ميكنيم و در مقابل شمشيرها صبورى ميورزيم ، اما او در نزد اميرى كه از تقوى بدور است ، آسوده است . اى ابو الجعد علم و حلم و خرد و ميراث پدران فزون مايه‌ات چه شد ؟ مگر ندانى كه مرگ بناچار رخ ميدهد و آنها كه در قبرها خفته‌اند تن و پابرهنه از خاك برانگيخته خواهند شد ؟ كه بعضى سود برند و بعضى ديگر زيانكار شوند آنچه بدست آورده‌اى فنا مىشود و زندگى تو در اين دنيا چون سقوط پرنده‌ايست . اى ابو جعد برگرد و در تاريكى كه چشمها را تيره كرده است توقف مكن . توبه كن تا شهادتى نصيب تو كند زيرا تو گنهكارى و كافر نيستى . سوى ما بيا كه غنيمت جهاديابى و معامله‌اى سودمند انجام دهى . اين هدف نهائى است و در دنيائى كه هر تاجرى ثروتمند مىشود پاداش آن خواستنى است . » . وقتى سميره نامه را بخواند بگريست و اسب خود را سوار شد و سلاح برگرفت