تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
را گذشته تأييد كند و حدى تعيين فرمايد كه ان شاء الله تعالى طبق آن كار كنم ، و لا قوة الا بالله ، به خدا خونبها و قصاصى بعهدهء من نيست . كسى را بخطا نكشته‌ام تا خونبها دهم و ستمى نكرده‌ام تا قصاصم كنند ، اگر بخششى كرده يا كسى را كشته‌ام بمصلحت تو بوده است . » و در ذيل نامه اشعارى نوشت كه مضمون آن چنين بود : « اگر رضاى تو نجويم و از مجازات تو بيم نكنم روزم بسر برسد كه هيچكس در مقابل خليفه مدافعى ندارد ، با هر كه به صلح باشى بصلحم و با هر كه به صلح نباشى در جنگم ، اگر حجاج نسبت به تو خطائى كند مرگش برسد اگر من نصيحت گر مهربان را تقرب ندهم و بد - خواه را دور نكنم ، كسى بعطاى من اميد و از صولتم بيم نخواهد داشت . يا مرا در حدى كه مايهء رضاى تست بدار و يا مرا بگذار كه خير خواهم و تجربه آموخته‌ام . » . و اين اشعار از نكوترين اشعار حجاج است كه برگزيده‌ايم . وقتى نامهء وى به عبد الملك رسيد ، گفت : « ابو محمد از صولت من بيمناك شده است ديگر كارى ناخوش آيند نخواهد كرد . » حماد راويه گويد : « شبى حجاج را در كوفه بىخوابى افتاد و بيكى از نگهبانان گفت هم صحبتى از مسجد بيار . نگهبان مردى تنومند را آنجا ديد و گفت : « پيش امير بيا . » و او را نزد امير آورد اما سلام نكرد و سخن نگفت تا حجاج به دو گفت : « بگو ببينم چه دارى . » و باز سخن نگفت ، بنگهبان گفت : « او را ببر خدا مرگت دهد گفتم هم - صحبتى بياور و تو مرعوبى را آورده‌اى كه دلش گريخته است . » آنگاه حجاج با يك كيسه درهم به مسجد برون شد كه بمردم ميداد و آنها ميگرفتند تا به پيرى رسيد و چيزى به دو داد كه بينداخت و باز چيزى به دو داد كه نگرفت و حجاج تا سه بار اين كار را كرد ، سپس به دو نزديك شد و گفت : « من حجاجم . » و سوى قصر برگشت و بنگهبان گفت : « او را از دنبال من بيار . » آن شخص وارد شد و با زبانى گشاده و دليل محكم سلام كرد . حجاج گفت : « از كدام قومى ؟ » گفت : « از بنى شيبان . » گفت : « اسمت چيست ؟ » گفت : « سميرة بن جعده » گفت : « اى سميره قرآن خوانده‌اى ؟ » گفت :