تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
عباسيان نيك حكايت مىكند : " روزى جعفر بن يحيى به شراب نشست و خلوت كرد و نديمان خاص را پيش خواند و با آنها بود . مجلس بياراستند و لباسهاى الوان بتن كردند كه رسم بود در مجلس شراب جامه‌هاى قرمز و زرد و سبز بتن كنند . جعفر بحاجب گفت جز يكى از نديمان كه نام وى عبد الملك بن صالح بود و هنوز نيامده بود هيچكس را اجازه حضور ندهد و فارغ بلهو و شراب سرگرم شدند كه جامها بگشت و طرب همه را بگرفت . اتفاقا يكى از خويشان خليفه كه نام او نيز عبد الملك بن صالح بود بر در جعفر آمد كه مردى موقر و ديندار و محتشم بود و هارون سخت رغبت داشت كه منادمت بپذيرد و با خليفه به شراب نشيند و براى جلب رضاى وى اموال فراوان داده بود اما عبد الملك از ديندارى تقاضاى خليفه را نپذيرفته بود و آن روز كه بدر جعفر آمد حاجب پنداشت كه عبد الملك نديم جعفر است كه بانتظار اويند و وى را بدرون برد و چون جعفر او را بديد عقلش از شرم خيره شد و بدانست كه حاجت از همانندى دو نام بخطا رفته است ، عبد الملك نيز قصه را بدانست و آثار شرم را در چهره جعفر بديد و با گشاده‌روئى بنشست و گفت : " چيزى نيست براى من نيز از اين جامه الوان بياريد . " پيراهن رنگين بياوردند كه بتن كرد و با جعفر بذله‌گوئى آغاز كرد و گفت " از شراب خوبش بما نيز دهيد . " و چون رطلى بر او پيمودند گفت " كمتر كنيد كه مرا عادت اين نيست . " آنگاه بخنديد و سخن از هر در گفت تا جعفر گشاده‌رو شد و آن گرفتگى و شرم از او برفت و از همرنگى عبد الملك سخت خرسند شد و گفت " حاجت تو چه بود " گفت : " سه حاجت دارم كه ميخواهم درباره آن با خليفه سخن كنى نخست آنكه يك مليون درم قرض دارم پرداخت كند دوم آنكه ولايتى بپسرم دهد كه قدر وى بيفزايد . سوم آنكه دختر خويش را بفرزندم بزنى دهد كه پسر عم اوست و همسنگ اوست . جعفر گفت خدا هر سه حاجت ترا روا كرد . مال را همين ساعت به خانه تو برند ولايت مصر را به پسر تو دادم و دختر خليفه ، فلان نام را ، زن وى كردم ، كابين وى نيز چنين و چنان است و ميتوانى بامان خدا به روى . "