دربار منصور بسنگينى و وقار شهره بود كه خليفه به لهو و تفريح مايل نبود طبرى بنقل از حماد ترك آورده كه روزى منصور از درون قصر سر و صدائى شنيد و گفت حماد بيا ببينم چه خبر است و بدرون رفت و ديد كه يكى از خادمان قصر در ميان كنيزكان نشسته طنبور مىزند و كنيزكان ميخندند آهسته پيش رفت تا نزديك رسيد كه چون خليفه را بديدند پراكنده شدند منصور به حماد فرمان داد تا طنبور را چندان بسر خادم زد كه بشكست آنگاه وى را از قصر بيرون كرد .
مسعودى گويد روزى منصور نشسته بود كه تيرى جلو او به زمين افتاد و سخت بترسيد و زير و روى آن را بديد ، زير تير چنين نوشته بود " مگر پندارى تا قيامت زندهاى و كار تو پايان نخواهد گرفت زود باشد كه از گناهان تو پرسند و گويند با بندگان خدا چگونه رفتار كردى " و بر جاى ديگر نوشته بود : " بپروردگار خوشگمان شدهاى و از حوادث بد بيم ندارى از سازگارى روزگار مغرور شدهاى و ندانى كه پس از صفاى روزگاران كدورت آغاز مىشود " و بر جاى ديگر نوشته بود : " حوادث مقدر به راه خود ميرود اندكى صبر كن كه حوادث صبر نميكند . روزى مرد زبون را به آسمان ميبرد و روز ديگر بالا رفته را فرود ميآورد . " و هم بر گوشه تير نوشته بود " يكى از مردم همدان بستم در زندان تست " منصور بفوريت يكى از نزديكان خود را فرستاد تا زندانها را جستجو كرد و پيرمردى را بزنجير يافت كه رو به قبله زانو زده بود و پيوسته اين آيه را تكرار ميكرد :
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ .
و چون از ديار او پرسيد گفت از مردم همدانم ، مردى مالدارم ولايتدار شهر ميخواست ملك مرا كه يك ميليون درهم ارزش دارد بگيرد كه ندادم مرا بزنجير كرد و بپايتخت فرستاد و بنافرمانى دولت متهم كرد و چهار سال است چنينم كه ديدند . منصور فرمان داد تا زنجير از او برداشتند و از زندان رهانيدند و ملكش را پس دادند و ولايتدارى همدان را بنام او كردند مرد محبوس سپاس خليفه بگزاشت و گفت ملك خويش را ميگيرم اما كار ولايت از من ساخته