گفتم : " اى امير مؤمنان مگر ميخواهى مرا بكشتن دهى مگر نگفتم كه كنيزكان دوشيزه چون مردانند فقط خايه ندارند . خالد گويد صداى قهقهه از پشت پرده به گوش رسيد
گفتم : مگر نگفتم كه بنى مخزوم سرگل قريشند ، گلى از اين دودمان در خانه تست معذلك بزنان ديگر طمع ميدارى ، در اين هنگام از پشت پرده شنيدم كه يكى ميگفت راست گفتى و با امير مؤمنان جز اين نگفتى ولى او سخن تو را وارون كرد و هرچه ميخواست گفت .
سفاح به من گفت : " اى لعنتى فلان و فلان گمشو " و من از نزد او بيرون شدم و اطمينان يافتم كه خطر برفت كمى بعد فرستادگان ام سلمه ده هزار درهم و تختى و اسبى و غلامى براى من آوردند . "
سفاح چهار سال و نه ماه خلافت كرد و در شهر انبار از آبله درگذشت بهنگام مرگ 33 سال داشت . از پس وى خلافت به برادرش ابو جعفر منصور رسيد .
ابو جعفر منصور 136 - 158
ابو جعفر عبد الله بن محمد بن على عباسى بسال 101 هجرى در دهكده حميمه تولد يافت مادرش كنيزى بود بربرى سلامه نام .
كودكى وى در ميان مردان بنى هاشم گذشت و تربيت نكو يافت .
مردى بود اديب و سخندان و از سرگذشت شاهان و اميران نكتهها ميدانست . در خلافت سفاح عهدهدار مهمات امور بود از جمله سفاح براى از ميان برداشتن ابو سلمه خلال از او كمك خواست كه ابو سلمه از پس آن خدمتها كه در استقرار دولت عباسيان كرده بود دل از ايشان بگردانيد و نهانى براى نقل خلافت از خاندان عباسى بخاندان علوى ميكوشيد .
سفاح كه از توطئه وى بيمناك بود و هم در كار دفع وى بترديد بود ابو جعفر را بخراسان فرستاد تا زير و روى كار را ببيند و راى ابو مسلم را در اين باب بداند كه بتدبير وى خطر ابو سلمه از ميان برخاست . از آن پس بار ديگر ابو جعفر را بخراسان