تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
مالدار بود و حشم و جواهر بسيار داشت . كنيزك برفت و مطلب را بسفاح گفت . سفاح پاسخ داد من فقيرم و مالى ندارم . كنيزك آن مال را كه همراه داشت به دو داد سفاح نزد برادر ام سلمه رفت از او خواستارى كرد و پانصد دينار بكابين داد و دويست دينار خرج ديگر كرد ، ام سلمه با لباس جواهرنشان به خانه سفاح رفت و در نظر وى منزلتى شايسته يافت تا آنجا كه هيچ كار را جز بمشورت وى نميكرد تا بخلافت رسيد . در ايام خلافت سفاح روزى خالد بن صفوان كه از نديمان خليفه بود در خلوت به دو گفت : اى امير مؤمنان من درباره تو بفكر اندرم كه با اين ملك وسيع بقيد يك زن درى كه اگر مريض يا غايب شود سر و سامان ندارى و خويشتن را از تمتع كنيزكان و آشنايى ايشان محروم داشته‌اى كه كنيزكان بلند قامت خوبروى و سپيد پيكر سيمين تن و لاغر گندمين و بربرى تنومند بزرگ دنباله هست كه از مصاحبت ايشان لذتها توانى برد و همچنان با كلمات شيرين و هيجان‌زاى از وصل كنيزكان سخن كرد و چون سخن را بسر برد سفاح گفت : حقا كه سخنى شيرين‌تر از گفتار تو نشنيده‌ام . باز بگوى كه كلمات تو در دل من نشست خالد سخن از سر گرفت و از آنچه گفته بود بهتر گفت و برفت و سفاح را متفكر بجاى گذاشت هماندم ام سلمه بر او درآمد و چون خليفه را متفكر ديد گفت : ترا چه مىشود مگر حادثه‌اى ناباب رخ داده ؟ گفت : نه . چيزى نيست گفت : پس انديشناكى تو از چيست ؟ سفاح سر پرده‌پوشى داشت اما ام سلمه همچنان اصرار كرد تا سفاح سخنان خالد را با وى در ميان نهاد . ام سلمه گفت : با اين زنازاده چه گفتى ؟ سفاح گفت : عجبا او مرا اندرز ميگويد و تو دشنامش ميدهى ؟ ام سلمه خشمگين از نزد خليفه بيرون شد و تنى چند از ملازمان را بسر وقت خالد فرستاد و گفت : عضوى از او را سالم نگذاريد .