تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
خالد گويد : " به خانه خويش رفتم خرسند بودم كه امير سخنان مرا به گوش قبول شنيده و از استماع آن خرسند شده و ترديد نداشتم كه صله او به من ميرسد . چيزى نگذشت كه ملازمان ام سلمه در رسيدند . بر در خانه نشسته بودم . وقتى آنها را ديدم يقين كردم كه صله رسيد . وقتى ملازمان مقابل من رسيدند و سراغ مرا گرفتند گفتم : اينك من خالدم . يكى از ايشان ضربتى حوالهء من كرد اما پيش از آنكه ضربت به من رسد به داخل خانه جستم و در را بستم و روزها همچنان در خانه ماندم و دانستم كه آنچه به من رسيد از ام سلمه بود . در آن روزها سفاح بارها كس بطلب من فرستاد . روزى ناگهان ملازمان به خانه درآمدند كه امير مؤمنان ترا ميطلبد و يقين كردم كه خطرى در پيش است . بناچار سوار شدم و از ترس هميلرزيدم . وقتى بحضور خليفه رسيدم اشاره كرد بنشين . بدقت نگريستم پشت سرم درى بود كه پرده بر آن آويخته بود و پشت پرده چيزى تكان مىخورد خليفه گفت : " چند روز است ترا نديده‌ام " . گفتم : در اين چند روز بيمار بودم . گفت : " آخرين بار كه ترا ديدم درباره زنان و كنيزكان سخنانى گفتى كه نكوتر از آن به گوش من نرسيده بود سخنان خويش را بازگوى " . گفتم : بله اى امير مؤمنان گفتم كه عرب هوو را ضره ميگويد كه از ضرر است و زن مكرر داشتن زيان بسيار دارد و هر كه بيش از يك زن گرفت به زحمت افتاد " خليفه سخنم را بريد و گفت : " نه چنين نگفتى " . گفتم : " چرا اى امير مؤمنان گفتم كه سه زن با هم چون ديك جوشانند . خليفه سخن را بريد و گفت : " نه چنين نگفتى " . گفتم : " چرا اى امير مؤمنان گفتم كه چهار زن مايه شر و خطر است انسان را پير و فرسوده و بيمار مىكند " . گفت : " به خدا اين سخن را نه از تو و نه از ديگرى نشنيده‌ام " .
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 47 | حسن ابراهيم حسن / ابوالقاسم پاينده