خويش كه با وى در بنياد دولت كمك كرده بودند دريغ نكرد . ابو سلمهء خلال را كه در بسط دعوت عباسيان سهمى بزرگ داشت بكشت قصد كشتن ابو مسلم را نيز داشت اما مرگش دررسيد و امكان اين كار نيافت . ابن هبيره يكى از سرداران مروان اموى را نيز با آنكه امان داده بود ناجوانمردانه بكشت .
اخلاق و صفات سفاح
مسعودى دربارهء سفاح گويد : " مردى نكو روى بود . " صاحب الفخرى گويد : " كريم بود و حليم و موقر و عاقل و كامل و شرمگين و نيكخوى " سيوطى مؤلف " تاريخ خلفا " گويد : " وى از همه مردم بخشندهتر بود ، وعدهاى نميداد كه در انجام آن تأخير كند " .
از سخنان اوست : " چه حقير است آنكه پندارد بخل از دور انديشى است و بردبارى مايه ذلت است " . و هم از اوست : " صبر نيكوست مگر آنكه مايه سستى دين و وهن سلطان شود و تأمل نيك است مگر آنكه فرصت را از دست ببرد . "
بگفتار طبرى : " سفاح مردى مجعد موى و بلند قامت و سفيد روى و كشيده بينى و نكو چهره بود و ريشى ظريف داشت . " مسعودى گويد : " هيچيك از خلفا چون سفاح از مصاحبت و گفتگوى مردان لذت نميبرد و هميشه ميگفت : " عجيب است كه مردم دوست دارند جهلشان افزون شود و نخواهند علمشان بيفزايد . " ابو بكر هذلى به دو گفت :
" تأويل اين سخن چيست ؟ " پاسخ داد كه مجالست كسانى چون تو را بگذارند و بنزد زن يا كنيزى روند كه جز سخن واهى نشنوند و جز نقص نبينند . هذلى به دو گفت از اينروست كه خدا شما را بر جهانيان برترى داد و خاتم پيمبران را از شما برانگيخت .
سفاح ، ادب و غنا را تشويق ميكرد و بشاعران و نغمهگران عطاى فراوان ميداد .
روزى ابو بجيله شاعر بحضور وى شد و سلام گفت و گفت : " اى امير مؤمنان من بنده و شاعر توام اجازه ميدهى شعرى بخوانم . " سفاح گفت : " خدايت لعنت كند مگر تو