سازى نكو مينواخت و نيك محضر و نكتهسنج بود ، رشيد كه شراب در او اثر كرده بود آهنگى خواست و پردهدار به ابن جامع بگفت تا بنواخت اما رشيد بوجد نيامد و همچنان بتنى چند از حاضران بگفت كه آن آهنگ را بنواختند و وجد نبود . پردهدار بمسكين گفت خليفه گويد اگر اين آهنگ را نيك توانى نواخت بنواز و او نواختن گرفت و ما بحيرت شديم كه بحضور ما آهنگى كه هيچيك بدلخواه خليفه نواختن نتوانستيم بچه جرئت مىنوازد و چون آهنگ را بسر برد شنيدم كه رشيد گفت مكرر مكرر و او نيز آهنگ را به قوت و نشاط مكرر كرد ، رشيد گفت نكو بود و پرده از ميان ما و او برداشته شد مسكين گفت اين آهنگ قصهاى دارد رشيد گفت چگونه بود مسكين گفت من غلام خاندان زبير بودم ، خياطى ميكردم و هر روز دو درهم بآقاى خويش ميدادم و مختار كار خويش بودم . روزى پيراهنى براى يكى از طالبيان دوختم كه دو درهم به من داد و غذا خوردم و قدحى چند به من نوشانيد و سرخوش از نزد وى برون شدم ، در راه كنيزكى سياه را بديدم كه كوزهاى به گردن داشت و اين نغمه را همى خواند ، مرا از خود بدر كرد و همه چيز را از ياد ببردم و گفتم ترا به پيمبر قسم اين آهنگ را مكرر كن گفت بپيمبر قسم كه تا دو درهم ندهى نميخوانم دو درهم را به دو دادم كوزه را بگذاشت و خواندن گرفت و چنان شد كه گوئى نغمه وى در سينه من ثبت افتاد . آنگاه بنزد آقاى خويش شدم گفت دو درهم كو گفتم كه دو درهم را از دست بدادهام گفت اى نابكارزاده و مرا بزد و سر و ريشم را بتراشيد ، حالى زار داشتم و از آشفتگى نغمه را از ياد ببردم و چون روز ديگر شد از همانجا گذر كردم و حيران بودم كه نام و جاى وى را ندانستم ناگهان ديدمش كه ميآمد و غم خويشرا از ياد ببردم و سر پيش بردم و گفتم به خدا نغمه را از ياد ببردم و قصه خويش را ياد كردم . گفت بپيمبر كه بى دو درهم نميخوانم و ناچار قيچى خويشرا به دو درهم برهن وى دادم كوزه را بنهاد و خواندن گرفت و چون بسر برد گفت گوئى ميبينم كه بجاى اين چهار درم چهارهزار دينار ميگيرى آنگاه ترسان
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 328
مساهمون: حسن ابراهيم حسن
ص٣٢٨