و امير عبد الرحمن اموى به پيكار او برون شد و در ناحيه اشبيليه روبرو شدند و روزى چند بجنگيدند كه علاء و يارانش فرار كردند و هفت هزار كس از ياران او مقتول شدند علاء نيز در معركه كشته شد و عبد الرحمن بازرگانان را گفت تا سروى و مشاهير يارانش را بقيروان ببرند و پنهانى ببازار افكنند . چنين كردند و بعضى سرها را نيز به مكه بردند و هنگامى كه منصور به مكه بود سرها بدانجا رسيد و پرچم سياه با نامهاى كه منصور براى علاء نوشته بود همراه آن بود .
جدائى اندلس از دولت عباسيان مايه ضعف ايشان بود اما منصور با همه كوششها كه كرد نتوانست قدرت خويش را بر آن ديار استقرار دهد و بناچار از در ملايمت درآمد و رسولان بنزد عبد الرحمن فرستاد و بارها از تدبير و كاردانى و ثبات وى با شيفتگى ياد ميكرد كه مردى فرارى اين دولت بزرگ را در آن ديار دوردست پى افكند . روزى منصور بياران خويش گفت : بگوئيد باز قريش كيست ؟
گفتند : خليقه است كه ملك را آرام كرد و فتنهها را به آرامش برد و دردها را از ريشه برآورد و دشمن را نابود كرد .
گفت : درست نگفتيد .
گفتند : معاويه بود .
گفت : نه .
گفتند : عبد الملك مروان بود .
گفت : او هم نبود .
گفتند : پس كه بود .
گفت : عبد الرحمن بن معاويه كه دريا سپرد و بيابانها نورديد و تنها بكشورى بيگانه شد و شهرها بگشود و سپاهها فراهم كرد و ديوانها پديد كرد و با حسن تدبير دولتى را پايه گذاشت . معاويه بر مركبى كه عمر و عثمان رام كرده بودند نشست . عبد الملك بيعت
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 205
مساهمون: حسن ابراهيم حسن
ص٢٠٥