تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
حاتم كه مصرى بود بر او بشوريد و از ولايتدارى خلع كرد و يكى از مضريان را بولايتدارى رسانيد يمنيان ميخواستند ابو الخطار را بمقام خويش باز برند اختلاف بالا گرفت و اندلس چهار ماه تمام ولايتدار نداشت عاقبت همگى بر ولايتدارى يوسف بن عبد الرحمن فهرى اتفاق كردند كه مضرى بود و بسال 129 ولايت اندلس را به دو دادند و بنا شد يكسال ولايت بدست او باشد و سال بعد كار را بدست يمنيان دهد تا هر كه را خواهند ولايتدار كنند و چون سال بگذشت يمنيان خواستند يكى از خويشتن را بولايت رسانند اما صمبل مقاومت كرد و گروه بسيار از ايشان را بكشت و باز بر ولايت يوسف اتفاق شد و كس بر او اعتراض نكرد تا عبد الرحمن اموى بر اندلس تسلط يافت . چون دولت اموى سقوط كرد و عباسيان به تعقيب و كشتار ايشان برخاستند يكى از بزرگان اموى عبد الرحمن پسر معاوية بن هشام از چنگ عباسيان به اندلس گريخت و دولت اموى اندلس را بنيان نهاد كه تمدن آن مايه تمدن اروپا شد . عبد الرحمن درباره فرار خويش چنين گويد : " چون بر رود ابى فطرس بما امان دادند آنگاه امان را بشكستند و خون ما را هدر كردند و ما خبردار شديم من از مردم دور بودم ، نوميد به خانه رفتم و در صلاح كار خويش انديشه كردم آنگاه از خانه بيرون شدم و بدهكده‌اى بر ساحل فرات رفتم كه درخت و آبى داشت يكروز كه در آنجا نشسته بودم پسرم سليمان كه چهار ساله بود جلو من بازى ميكرد ناگهان از نزد من بيرون شد و گريه‌كنان و هراسان بازگشت . من او را از خود دور ميكردم و او به من ميچسبيد برون شدم تا بنگرم چيست ديدم كه ترس دهكده را گرفته و بيرقهاى سياه همه جا آويخته است و برادر كوچكترم ميگويد فرار كنيم فرار كنيم كه اين بيرقهاى سياه‌پوشان است . دينارى چند كه داشتم با خود برداشتم و با برادرم فرارى شديم و ديگر برادران را از مقصد خويش خبردار كردم و گفتم غلام من بدر را بدنبالم بفرستند سواران دهكده