تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
را محاصره كرده بودند اما اثرى از من نيافته بودند . به نزديكى از آشنايان رفتم و از او خواستم تا مركب و لوازم براى ما بخرد وى به عامل محل خبر داد و سواران بدستگيرى من آمدند ما بيرون شديم و بقدم ميدويديم و سواران ما را ميديدند تا به بستانهاى كنار فرات شديم ، سواران زودتر از ما بفرات رسيدند و ما شناكنان بفرات افتاديم من رهائى يافتم و سواران بانگ ميزدند و ما را امان ميدادند اما من سر بازگشت نداشتم ولى برادرم در نيمه راه از شنا بازماند و باعتماد امان سوى ايشان بازگشت كه همانجا خونش را ريختند و من او را ميديدم كه جان ميداد در اينوقت سيزده ساله بود كه مصيبت وى را بديدم آنگاه برفتم و در مردابى نهان شدم تا تعاقب سبك شد و بيرون شدم و راه افريقيه گرفتم تا بتونس رسيدم . " عبد الرحمن در راه وصول باندلس مشكلات بسيار ديد كه عبد الرحمن بن حبيب فهرى ولايتدار تونس و ابو يوسف فهرى امير اندلس باصرار در جستجوى وى بودند و او به بربران مكناسه پناه برد و از ايشان محنت بسيار ديد و سوى قبيله زناته رفت و از ايشان نكوئى ديد . گويند وى در نزاوه بنزد اقوام خويش رفت و از آنجا با امويان اندلس مكاتبه كرد و ايشانرا بكمك خويش خواند و وعده‌هاى دلفريب داد و اين همه را بكمك غلام خويش بدر كرد عبد الرحمن از آن آشفتگى و قحط كه در نتيجه اختلافها در اندلس بود بدقت بهره‌بردارى كرد و اختلاف يمنى و مضرى را دامن زد و بسال 138 وارد اندلس شد قبايل يمنى را كه كينه يوسف فهرى را بدل داشتند مايل خويش كرد و شهرهاى اندلس را يكى پس از ديگرى بگرفت تا به قرطبه رسيد و نفوذ يوسف فهرى ولايتدار اندلس را درهم شكست . منصور عباسى كه از جانب عبد الرحمن بيمناك بود براى نابود كردنش هميكوشيد . ابن اثير ضمن سخن از حوادث سال 146 گويد : " در اين سال علاء بن مغيث يحصبى از تونس بيكى از شهرهاى اندلس رفت و سياه پوشيد و دعوت عباسى كرد و بنام منصور خطبه خواند و جمعى فراوان بر او فراهم آمد