آن نداشتند از اينرو متكلمان كه در مسائل معقول سخن راندهاند وى را پيشوا و استاد خويش دانند مگر ندانى كه ياران ما همه به و اصل بن عطا منتسبند و و اصل شاگرد ابى هاشم پسر محمد حنفيه شاگرد پدر خويش بود و محمد حنفيه شاگرد على بود . "
و نيز معتزليان در ذكر طبقات خويش على را در طبقهء اول مينهند و قصه آن مرد پير را كه هنگام بازگشت از صفين درباره قضا و قدر از وى سؤال كرد ياد ميكنند مرد پير از على پرسيد آيا حركت ما بسوى صفين به قضا و قدر خدا بود ؟
على جواب داد به خدا قدمى جز به قضا و قدر خدا برنداشتيم .
پير گفت پس زحمت بيهوده كشيديم كه نزد خدا پاداشى نداريم .
على گفت هم براى رفتن و هم براى برگشتن پاداش داريد كه در هيچيك از اعمال خويش مجبور نبوديد .
پير گفت اگر قضا و قدر ما را بدينكار رانده پس اين چگونه تواند بود .
جواب داد مگر پنداشتى كه قضاى محتوم بود ؟ اگر چنين بود ثواب و عقاب باطل ميشد و وعده و وعيد بيهوده بود و مذمت گنهكار و ستايش نكوكار روا نبود كه نكوكار به ثواب عمل خويش بيش از گنهكار حق نداشت و گنهكار به مجازات كار خويش شايستهتر از نكوكار نبود اين گفتار پيروان شيطان است و بتپرستان و دشمنان خدا كه قدريان و گبران اين امتند كه خدا تكليف به اختيار كرد و نهى براى خوددارى از ناصواب فرمود تكليف بجبر نكرد و پيمبران را عبث نفرستاد . اين پندار كافران است و واى بر كافران از عذاب جهنم .
پير گفت پس اين قضا و قدر كه ما را راه برد چيست ؟
گفت اين فرمان خدا بود و اين آيه را خواند "
وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً
" پير كه اين سخنان بشنيد برخاست و خوشدل برفت و شعرى در ستايش امام بخواند .