تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
بودند از پس صلح حسن با معاويه و صرفنظر از خلافت ، بيحقى ايشان مسلم شده بود به همين جهت خليفه عباسى را پندار چنان بود كه در جنگ با محمد نفس زكيه و ابراهيم از حق خلافت و دولت خويش دفاع مىكند كه علويان براى سقوط دولت وى ميكوشيدند به نظر ما عباسيان در تأييد نظر خويش افراط ميكردند كه حق بود توافقى ميان نظر هاى مختلف مييافتند و حق علويان را از خلافت و دولت ميدادند زيرا چنان كه ميدانيم از پس پيمبر فقط خاندان على بدعوى خلافت بود و عباس و فرزندان وى دست كم تا يك قرن سخنى در اين باب نداشتند و بهنگام ضعف دولت اموى بود كه بفكر خلافت افتادند و از محبوبيت علويان استفاده كردند و دعوت خويش را بنام آل محمد بسط دادند و با حيله و تدبير گوى توفيق را بدامن خويش بردند و براى تأييد كارى كه انجام شده بود از سخن شاعران و متكلمان چيزها آوردند .

اختلاف در خاندان علوى

چنان كه گفتيم ديار مغرب اقصى بدست ادريس بن عبد الله بن حسن از تسلط عباسيان بدر رفت . اندلس را نيز عبد الرحمن اموى از دولت عباسى منتزع كرد و هارون كه زوال قدرت خويش را از نواحى كشور ميديد از علويان بيمناك شد و با همه كسانى كه دل سوى آن خاندان داشتند سخت گرفت ، سعايتگران فرصت را غنيمت شمردند و بنزد رشيد به تفتين پرداختند و اى عجب كه بعضى از اينان از خاندان علوى بودند كه بر ضد كسان خود سعايت ميكردند ، موساى كاظم فرزند جعفر صادق قربانى اين سعايتها شد كه حسودان وى رشيد را تحريك كردند و گفتند مردم به امامت موسى معتقدند و خمس مال خويشرا به دو ميدهند و وى سر قيام دارد . اين سخنان در رشيد اثر كرد و كينه امام را بدل گرفت . مؤلف الفخرى گويد : " يكى از خويشان موسى بن جعفر بنزد رشيد از او سعايت كرد و رشيد بپاداش مالى به دو حواله كرد اما از آن مال بهره‌اى