منصور افتد اما عيسى همچنان بر جاى ماند كه كشته شود و يا فيروز ، آتش جنگ همچنان مشتعل بود تا سپاه ابراهيم بشكست و بيشترشان فرارى شدند . و وى با گروهى ناچيز از ياران خويش ثبات ورزيد اما در گرماگرم معركه تيرى به گلويش خورد و ابن قحطبه سرش را بريد و نزد عيسى فرستاد و وى شكر خدا گفت و سجده كرد و اين در دهه آخر ذى قعده سال 145 بود .
منصور چون سر ابراهيم را بديد بدين سخن تمثل جست : " عصا بينداخت و كار وى استقرار گرفت چنان كه مسافر باز آمده از آرامش منزل دلخوش شود " شكست علويان پيروانشان را سخت غمين كرد و از بخت بد بناليدند و از مصائب خويش بگريستند و شاعرانشان در مرثيهء مقتولان جنگ اشعار زيبا ساختند .
اين حوادث به حجاز و عراق محصور نماند كه محمد بعضى كسان خويشرا به ولايت هاى اسلام فرستاده بود كه به امامت وى دعوت كنند از جمله عبد الله فرزند خويش حسن را بيمن فرستاده بود كه در آنجا محبوس شد و در حبس بمرد موسى برادر وى سوى جزيره رفته بود و هم برادر ديگرش يحيى در رى و طبرستان بدعوت پرداخته بود و برادر سومش ادريس ببلاد مغرب رفته بود .
بگفته كندى و مقريزى محمد فرزند خويش على را بمصر فرستاده بود كه در آنجا بنشر دعوت پردازد ، وى در اينراه هميكوشيد تا خبر قتل پدر را شنيد و شيعيان شكسته شدند و پايه شورش مصر سستى گرفت اما مورخان از سرانجام كار على چيزى نگفتهاند .
چنان كه گفتيم محمد در مدينه سپاهى نزديك بيكصد هزار فراهم آورده بود و ابراهيم نيز در عراق بدينشمار داشت و ياران ايشان در سراسر كشور عباسيان به كوشش در بودند حجاز و عراق و خراسان و مصر ميدان دعوت علويان بود از سوى ديگر دولت عباسيان نو بنياد بود و هنوز چنان كه بايد قوامى نداشت و مسلمانان خاصه ايرانيان دل با علويان
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 136
مساهمون: حسن ابراهيم حسن
ص١٣٦