هبيره و عبد الله بن على و ابو مسلم را امان داده بود و امان خويش را شكسته بود .
منصور از نامه محمد سخت برآشفت و جواب آن را بخويشتن انشاء كرد . طبرى گويد ابو ايوب موريانى بمنصور گفت : " بگذار تا من جواب آن را انشا كنم " گفت " نه جواب آن كار من است كه از مسابقه دو خاندان سخن گفته است "
چرا قيام نفس زكيه به جائى نرسيد ؟
چنان كه گفتيم محمد بن عبد الله و برادرش در تشخيص موقع خطا كرده بودند كه منصور دشمنى قوى و خطرناك بود و اينان نيروى كافى براى مقابله وى نداشتند . منصور ، عيسى بن موسى را كه وليعهد وى بود مأمور جنگ محمد كرد و با اين كار سر مار بدست دشمن بكوفت كه اگر عيسى در جنگ كشته ميشد مانعى از پيش وى برخاسته بود كه ميخواست وليعهدى را از او بگرداند و به فرزند خود دهد . طبرى گويد : چون منصور ، عيسى بن موسى را بجنگ نفس زكيه فرستاد گفت " هر يك از آنها ديگرى را بكشد مهم نيست "
عيسى بفرمان منصور سوى مدينه شد كه نفس زكيه بر آنجا و هم بر مكه تسلط يافته بود . چون سپاه وى بنزديك مدينه رسيد نامهها به مردم آنجا فرستاد و وعدههاى فريبنده داد و بسيارى از ايشان باعتماد وعدههاى وى جانب علويان را رها كردند .
از سوى ديگر نفس زكيه از كثرت سپاه عيسى بينديشيد و از تفرقه ياران خويش اندوهگين شد و از سرنوشت كار بيمناك شد و با ياران خويش رأى زد كه چه بايدش كرد ؟
در مدينه بماند و چنان كه پيمبر با احزاب كرد جنگ حصار كند يا بسوى شهرى ديگر رود تا فرصت پيكار دشمن فراهم آيد ؟ بعضى از ياران وى نظر داشتند سوى مصر رود كه در آنجا نيرو و وسائل بيشتر هست گفتند " مگر ندانى كه ديار ما آذوقه و طعام و مردان نيرومند كم دارد و سرزمين آنها بمرد و مال و سلاح از همه جا نيرومندتر است . بايد سوى مصر روى و با دشمن با وسايلى همانند وى پيكار كنى . " اما حسين بن عبد الله