تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
مقيم مدينه چه بايد كرد " گفت " بايد يكى را فرستاد كه همسنگ وى باشد . اگر او گويد من پسر پيغمبرم اين گويد من پسر عم پيمبرم " منصور راى وى را بپسنديد و بعيسى بن موسى گفت " يا تو سوى مدينه روى و من بمانم و سپاه براى كمك تو فراهم كنم و يا تو بمانى و امور اينجا را مراقبت كنى و من بدانجا روم " عيسى گفت " من سوى مدينه ميروم " و با چهارهزار سوار و دو هزار پياده راهى شد و محمد بن قحطبه با سپاه فراوان از پى او شد . منصور با آنكه دقت پيش‌بينى عقيلى را آزموده بود در كار مدينه با ديگر كسان نيز مشورت كرد از جمله با يكى از نزديكان خود عبد الله بن على كه در حبس وى بود مشورت كرد و وى رأى داد كه عطاى سپاه را بيفزايد و از مردم شام كمك جويد و كوفه را مراقبت كند و نگذارد شيعيان آنجا قيام كنند . عبد الله در جواب منصور چنين گفته بود : " همين دم حركت كن و راه را بر كوفيان ببند كه اينان شيعيان خاندان پيمبرند و تيغ بگشاى و هر كه از كوفه بسوئى رود يا از سوئى بكوفه آيد بيدريغ خونشرا بريز . مسلم بن قتيبه را كه به رى مقام دارد بخواه و هم بمردم شام فرمان بده مردان نيرومند را بسرعت سوى تو فرستند و عطاى ايشانرا فراوان ده " و منصور چنين كرد . معذلك چون از جانب محمد سخت هراسان بود از در مدارا درآمد و نامه‌اى نوشت و او را با كسان و يارانش در صورتى كه از مقاومت دست بردارند امان داد اما نامه منصور در محمد اثر نكرد كه معتقد بود خلافت حق اوست و نامه‌اى سخت بجواب منصور نوشت و ويرا ملامت كرد كه خون فرزندان پيمبر را ريخته و حق را از حقدار گرفته و بنسب خويش تفاخر كرد و از نسب منصور بتعريض سخن گفت و امان او را بازيچه گرفت كه از پيش ابن