تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
مسعودى گويد : " چون محمد بن عبد الله نفس زكيه در مدينه ظهور كرد منصور ابو مسلم عقيلى را كه پيرى بود جهانديده و مجرب خواست و گفت : " درباره يكى كه بر من خروج كرده رأى تو چيست ؟ " گفت " اينمرد كه خروج كرده چگونه مرديست " منصور گفت : " نسب بفاطمه دختر پيمبر ميبرد " گفت " كيان پيرو او شده‌اند " گفت " فرزندان على ( ع ) و جعفر و عقيل و اعقاب عمر بن خطاب و زبير و همه قرشيان و انصاريان " گفت : " شهرى كه در آنجا خروج كرده چگونه است " گفت " شهرى است كه زراعت و حشم و تجارت كافى در آن نيست " . وى لختى بينديشيد و گفت " نيروئى در بصره فراهم آر . " منصور با خويش گفت اينمرد خرف شده به او ميگويم يكى در مدينه خروج كرده و او ميگويد نيروئى در بصره فراهم آر و او را مرخص كرد كمى بعد خبر رسيد كه ابراهيم ببصره نمودار شده منصور باز عقيلى را بخواند و گفت " من درباره اينمرد كه بمدينه خروج كرده بود رأى تو را خواستم و گفتى نيروئى ببصره فراهم كنم مگر از كار بصره خبرى داشتى " گفت " نه ولى چون وصف آنمرد را كه خروج كرده بود گفتى بدانستم كه همگان به دو پيوندند و چون وصف محل خروج وى را گفتى بدانستم كه جاى فراهم آوردن سپاه نيست و با خويش گفتم كه وى بناچار رو بسوى شهر ديگر كند درباره مصر انديشيدم كه آنجا مضبوط و استوار است شام و كوفه نيز چنين بود و چون درباره بصره انديشيدم از كار آن بيمناك شدم و گفتم كه نيروئى در آنجا فراهم كنى . " منصور گفت " نيكو انديشيدى كه برادر وى ببصره ظهور كرده اكنون درباره آنمرد