تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
دل به خلافت عباسيان داشتند و خلافت را حق علويان ميدانستند اثر نكرد و از هر سو بفرستاده خليفه بانگ زدند و ريگ پرانيدند و بناچار به اطاقك مسجد پناه برد كه در را بر او بستند و از مردم گريخت . رباح كسى نبود كه با اين مشكلات از تعقيب هدف خليفه باز ماند از اينرو بنزد عبد الله بن حسن پدر محمد رفت كه بزندان بود و تهديد كرد كه اگر محمد را نشان ندهد چنين و چنان مىكند از اين هنگام كار بر علويان سخت شد و رباح عموها و خويشان محمد را بزندان كرد و هم به او و برادر و يارانش بر منبر ناسزا گفت اما اهل مدينه او را از منبر فرود آوردند و ريگ زدند و بناچار از بيم جان در خانه نهان شد . در اين ايام محمد در مدينه نهان ميزيست و چون از سرنوشت پدر و عموها و نزديكان خود آگاه شد بنزد هند مادر خويش رفت و گفت : " مىبينم كه محنت پدر و عموهاى من از حد گذشته ميخواهم بروم تسليم شوم شايد آنها را رها كنند . " بگفتهء يعقوبى و مسعودى هند در لباس فرستاده‌اى بزندان شد و عبد الله را بديد و گفتار محمد را با وى در ميان نهاد و راى او را خواست اما عبد الله كسى نبود كه همتش سستى گيرد زيرا خلافت را حق فرزند خويش ميدانست و معتقد بود كار بىسستى دنبال شود و گفت : " اميدوارم خدا گشايشى پديد آرد بگو دعوت خويشرا تعقيب كند و در راه آن بكوشد " محمد نيز به اشاره پدر همچنان به كار دعوت مشغول شد و خويشانش در زندان بماندند تا بسال 144 منصور به حج رفت و رباح حاكم مدينه در ربذه از او استقبال كرد ، منصور فرمان داد تا بمدينه بازگردد و علويان را بيارد و چون علويان كه بزنجير بودند بحضور خليفه رسيدند نهانگاه محمد را از ايشان پرسيد اما به نتيجه‌اى نرسيد و سخنان درشت با آنها گفت و آزارشان كرد همه را بر پشت شتران بىجهاز بكوفه فرستاد و در زير زمينى تاريك بزندان كرد كه در آنجا روز را از شب فرق نميكردند و در آزارشان افراط كرد چندان كه بيشترشان بمردند . "
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 129 | حسن ابراهيم حسن / ابوالقاسم پاينده