تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
گفت : " چرا در راه حج از من جلو افتادى ؟ " گفت : " نخواستم بر سر آبها انبوه شويم و مردم به زحمت افتند جلو افتادم تا در كار آب گشايش حاصل شود . " گفت : " چرا وقتى خبر مرگ سفاح را شنيدى به كسانى كه ميگفتند سوى من بازگردى گفتى برويم ببينيم چه مىشود نه توقف كردى كه ما برسيم و نه سوى من بازگشتى ؟ " گفت : " چنان كه گفتم براى جلوگيرى از كمى آب اين كار را كردم و گفتم بكوفه ميروم كه سر خلاف خليفه ندارم " گفت : " قضيه كنيزك عبد الله بن على كه ميخواستى او را خاص خود كنى چه بود ؟ گفت : " چنين نبود . بيم داشتم تلف شود او را بخيمه‌اى بردم و كسى را نگهبان او كردم " گفت : " آن تمرد و آهنگ خراسان كردن چه بود ؟ " گفت " بيم داشتم خليفه را دل گشته باشد خواستم سوى خراسان شوم و عذر خويش را بنويسم كه تا آنوقت نگرانى از دل خليفه بيرون ميرفت " خليفه گفت : " به خدا روزى چنين نديدم كه جز خشم من نيفزودى " آنگاه از نو عتاب آغازيد و گفت : " مگر تو نبودى كه نامه به من نوشتى و بنام خويش آغاز كردى و نامه نوشتى و امينه دختر على را خواستگار شدى و پنداشتى پسر سليط بن عبد الله بن عباسى ؟ چرا سليمان بن كثير را كه در كار دعوت ما آنهمه رنج برده بود و از نقيبان ما بود پيش از آنكه در كار ما سمتى داشته باشى كشتى ؟ " گفت : " سر خلاف داشت و نافرمانى من كرد و بناچار او را بكشتم " گفت ؟ " وضع تو نزد ما همانند وضع او بنزد تو است كه موجب كشتنش شد . نافرمانى من ميكنى و سر خلاف دارى خدايم بكشد اگر ترا نكشم " و دست بهم زد كه عثمان بن نهيك و شبيب و حرب از نهانگاه برون شدند و خونش را بريختند و اين رخداد
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 109 | حسن ابراهيم حسن / ابوالقاسم پاينده