خونش را بريزد يا كشته شود . ابو مسلم احساس خطر كرد و اضطراب بر او چيره شد خاصه اينكه دانست كه خليفه نامهاى بنايب وى نوشته و وعده ولايتدارى خراسان به دو داده بدينشرط كه روابط ابو مسلم را با آن ديار قطع كند و نگذارد بدانجا بازگردد و چون نامه نايب وى از خراسان رسيد كه نوشته بود " ما براى عصيان خليفگان خدا و خاندان پيمبر قيام نكردهايم با امام خويش نافرمانى مكن و جز به اجازه وى باز مگرد . " اضطراب وى فزون شد تهديد ابو حميد و نايب خراسان كافى بود كه ابو مسلم را از بازگشت منصرف كند اما مشاوران وى كه بوعدههاى منصور اطمينان نداشتند ويرا از رفتن بنزد خليفه بيم دادند .
و چون منصور خبر يافت كه ابو مسلم بنزديك مدائن رسيده توطئهاى براى قتل وى ترتيب داد اما رجال دولت و بزرگان خاندان هاشمى را بديدار او فرستاد . ابو مسلم بحضور خليفه رسيد كه به دو گفت " برو راحت كن و حمام كن كه سفر خستگى دارد فردا بيا " و هم در آن روز با عثمان بن نهيك سالار نگهبانان ترتيب كشتن او را معلوم كرد كه چهار كس از نگهبانان معتمد پشت پرده آماده باشند و چون خليفه دست بهم زد برون شوند و ابو مسلم را بكشند .
روز بعد ابو مسلم بيامد و با خليفه بگفتگو پرداخت خليفه به دو گفت : آن دو شمشير كه در متروكات عبد الله بن على بود چه شد ؟
ابو مسلم گفت : " يكى همين است كه همراه من است "
گفت " بده ببينم " و شمشير را از او بگرفت و بجنبانيد و زير متكاى خويش نهاد آنگاه عتاب آغاز كرد و گفت آن نامه چه بود كه بسفاح نوشتى و او را از اراضى موات منع كردى مگر ميخواستى امور دين را بما تعليم دهى ؟
ابو مسلم گفت : " پنداشتم تصرف آن روا نيست ، به من نامه نوشت و چون رسيد بدانستم كه خليفه و خاندان وى معدن علمند "
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 108
مساهمون: حسن ابراهيم حسن
ص١٠٨