گفت : اگر سر عيبجوئى دارى مرا دختر حام نمينامند من زنى از بنى كنانه هستم .
معاويه گفت راست گفتى ، مىدانى چرا ترا خواستم ؟
گفت : بجز خدا كسى غيب نمىداند .
معاويه گفت : ترا خواستم تا از تو بپرسم چرا على را دوست دارى و مرا دشمن دارى ؟
دارميه گفت : مرا از اين گفتگو معاف دار .
معاويه گفت : معاف نيستى .
دارميه گفت : اگر اصرار دارى ميگويم من على را دوست ميدارم براى آنكه با مردم به عدالت رفتار ميكرد و در قسمت مساوات را رعايت ميفرمود و ترا دشمن دارم براى آنكه با كسى كه بخلافت از تو سزاوارتر بود جنگ كردى و بطلب چيزى برخاستى كه حق تو نبود .
على را دوست دارم براى آنكه فقيران را دوست ميداشت و اهل دين را احترام ميكرد ، ترا دشمن دارم براى آنكه خونريزى ميكنى و در قضاوت ستم روا مىدارى و در احكام خود پيرو هوس ميشوى .
معاويه گفت : به همين سبب شكمت باد كرد و پستانهايت بزرگ شد .
دارميه گفت : هند مادر تو ضرب المثل بود نه من .
معاويه گفت : خاموش باش من به تو بد نگفتم ، چون شكم زن باد كند خلقت فرزندش بكمال آيد و چون پستانهايش بزرگ باشد طفل شيرخوارش سير شود ، سپس به دو گفت آيا على را ديدى ؟
گفت : آرى ديدم .
گفت : او را چگونه ديدى ؟ گفت او را ديدم كه مانند تو بملك دلباخته نبود و نعمتى كه تو را مشغول كرده او را مشغول نميكرد .
معاويه گفت : سخنش را شنيدى .
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 347
مساهمون: حسن ابراهيم حسن
ص٣٤٧