تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
گفت : اگر سر عيبجوئى دارى مرا دختر حام نمينامند من زنى از بنى كنانه هستم . معاويه گفت راست گفتى ، مىدانى چرا ترا خواستم ؟ گفت : بجز خدا كسى غيب نمىداند . معاويه گفت : ترا خواستم تا از تو بپرسم چرا على را دوست دارى و مرا دشمن دارى ؟ دارميه گفت : مرا از اين گفتگو معاف دار . معاويه گفت : معاف نيستى . دارميه گفت : اگر اصرار دارى ميگويم من على را دوست ميدارم براى آنكه با مردم به عدالت رفتار ميكرد و در قسمت مساوات را رعايت ميفرمود و ترا دشمن دارم براى آنكه با كسى كه بخلافت از تو سزاوارتر بود جنگ كردى و بطلب چيزى برخاستى كه حق تو نبود . على را دوست دارم براى آنكه فقيران را دوست ميداشت و اهل دين را احترام ميكرد ، ترا دشمن دارم براى آنكه خونريزى ميكنى و در قضاوت ستم روا مىدارى و در احكام خود پيرو هوس ميشوى . معاويه گفت : به همين سبب شكمت باد كرد و پستانهايت بزرگ شد . دارميه گفت : هند مادر تو ضرب المثل بود نه من . معاويه گفت : خاموش باش من به تو بد نگفتم ، چون شكم زن باد كند خلقت فرزندش بكمال آيد و چون پستانهايش بزرگ باشد طفل شيرخوارش سير شود ، سپس به دو گفت آيا على را ديدى ؟ گفت : آرى ديدم . گفت : او را چگونه ديدى ؟ گفت او را ديدم كه مانند تو بملك دلباخته نبود و نعمتى كه تو را مشغول كرده او را مشغول نميكرد . معاويه گفت : سخنش را شنيدى .