تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
مؤلف الفخرى گويد : از خوارج كارهاى متناقض رخ ميداد ، از جمله اين كه خرمائى از درختى افتاد و يكى از آنها آن را برداشت در دهان گذاشت به دو گفتند اين خرما را بناحق خوردى كه آن را از دهان بينداخت . يكى از آنها خوكى را كه از آن يكى از دهاتيان بود بكشت . گفتند : اين كار مايهء فساد بود . آنكس برفت و صاحب خوك را راضى كرد اما كسان را بناحق مىكشتند . عبد الله بن خباب را كه از بزرگان اصحاب پيغمبر بود بكشتند و خون بسيارى از زنان را بريختند و تباهكارى بسيار كردند . وقتى خبر آنها بكوفه رسيد كوفيان بعلى كه آن‌ها را به جنگ مردم شام دعوت كرده بود گفتند چگونه بسوى شام رويم و اموال و كسان خود را در اختيار خوارج بگذاريم . نخست با خوارج مىجنگيم و همين كه از كار آنها فراغت يافتيم به جنگ با شاميان كمر مىبنديم . على با سپاه خود بسوى خوارج رفت و نزديك نهروان به آنها برخورد و جنگى سخت رخ كرد و همه را بكشت ، چنان كه هيچكس از آنميانه جان بسلامت نبرد . گويند وقتى سپاه على به خوارج نزديك شد آنها گريختند و سوى پل رفتند سپاهيان على گمان كردند كه از پل گذشته‌اند با وى گفتند : خوارج از پل گذشتند بايد جلوى آنها را گرفت . على گفت : از پل نگذشته‌اند قتلگاه آنها اينطرف پل است به خدا از شما ده كس كشته نميشود و از آنها ده كس باقى نميماند . مردم در گفتار وى ترديد كردند و همين كه نزديك پل رسيدند ديدند كه خوارج از آن نگذشته‌اند . گروهى از ياران على بازگشتند و گفتار او را تصديق كردند . على گفت : به خدا دروغ نگفته‌ام و كسى مرا بدروغ نسبت نداده است وقتى جنگ بپايان رسيد كشتگان را برشمردند از سپاه على هفت كس كشته شده بود . خوارج پيش از جنگ دو گروه شدند گروهى گفتند : به خدا ما نميدانيم چرا با على مىجنگيم اكنون بيطرف ميمانيم تا عاقبت كار را ببينيم . اين بگفتند و از ميدان جنگ كناره گرفتند . گروهى ديگر در كار خويش ثابت ماندند و همگى كشته شدند . وقتى على از كار خوارج فراغت يافت بسوى كوفه بازگشت و مردم را بجنگ شاميان