تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
او يار خود را خلع كرد ، من نيز يار او را خلع ميكنم و معاويه را به خلافت نصب مىكنم . براى اينكه او ولى خون و خونخواه عثمان است و از همهء مردم بجانشينى وى سزاوارتر است ، در اين وقت ابو موسى و عمرو به يكديگر بد گفتند و ابو موسى مركب خود را سوار شد و بسوى مكه رفت ، مردم شام نيز بسوى معاويه رفتند و به وى سلام خلافت گفتند .

نظر ما درباره داورى

ما در اين قسمت ترديد داريم و گفتهء مسعودى را راست مىپنداريم كه گويد : ميان داوران جز آنچه در پيمان نوشتند و ضمن آن ابو موسى اقرار كرد كه عثمان بستم كشته شده چيزى رخ نداد . آن‌ها خطبه نخواندند بلكه پيمانى نوشتند و على و معاويه را خلع كردند و انتخاب خليفه را بعهدهء مسلمانان نهادند . به نظر ما مورخان كه ابو موسى را بغفلت و قصور متهم ميدادند دربارهء او ستم ميكنند ، زيرا وى از طرف اهل عراق انتخاب شده بود و رأى خود را گفت اما رأى او با نظر على و بنى هاشم مخالف بود و بسيارى از مسلمانان بر او خشمگين شدند اما ترديد نميتوان داشت كه گروهى از معاصران ابو موسى با اين رأى موافق بودند . مسلما تنها نظر عمرو بن عاص و بيعت او با معاويه براى اثبات خلافت معاويه بس نبود بلكه رونق كار معاويه از علل ديگر بود : نخست آنكه بعد از جنگ صفين و مخصوصا پس از ظهور خوارج سپاهيان على كه ميخواست بكمك آنها با معاويه جنگ كند روحيهء مساعدى نداشتند . دوم آنكه سپاهيان معاويه برعكس سپاه على متحد بودند و براى كمك معاويه از جانبازى دريغ نداشتند و اين عجب نيست زيرا معاويه از زمان عمر كه فرماندار شام بود پيوسته ميكوشيد تا نزديكان و اقرباى خود را در آنجا گرد آورد و بوسيلهء بخشش و بذل مال يارانى براى خود فراهم كند . كسى كه در كار داورى دقيق شود آشكار مىبيند كه اين كار اساس استوار نداشت ، زيرا