تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
در اين سال ابو عبد اللّه بريدى در اثر هفت روز تب درگذشت . ميان كشتن او برادرش ابو يوسف را با مرگ خودش هشت ماه و سه روز بود . تبارك اللّه رب
هامش
[ = ] خلق را بترسانيد ، لشكريانش چنان فزونى يافتند كه خليفه را ترسانيد . پيروانش او را « خدا » و برخى ، « مسيح » و برخى « نبى » و برخى « مهدى » و برخى « مبشر مهدى » مىدانستند . او لشكريان مقتدر خليفه را چند بار درهم شكست و به سوى بغداد رفت كه آن را بگشايد . ولى خدا شر او را كم كرد . در مسجد الحرام كشتارى بزرگ كه مانندش در حرم رخ نداده بود انجام داد « حجر اسود » را برگرفت ولى خدا مهلتش نداد . او در دم مرگ كشور خود را به ابو الفضل بن زكريا مجوسى عجمى واگذار كرد . محمد بن على بن رزام كوفى گويد : ابن حمدان پزشك به من گفت : مدتى در قطيف يك بيمار را علاج مىكردم . مردى به من گفت : ببين مردم چه مىگويند . ايشان مىگويند : خدا آشكار شده است ، پس من بيرون آمده ديدم مردم به سوى خانهء ابو طاهر سليمان قرمطى روانند و من نيز آمدم در آنجا جوانى زيبا رو ، خوش رنگ و بو ديدم كه پيرامن بيست سال داشت ، عمامه‌اى زرد عجم پيچ بر سر نهاده ، پيراهنى زرد ، با كستى در ميان ، سوار اسبى اشهب نامش ابو الفضل مجوسى بود . مردم ايستاده ابو طاهر قرمطى در حالى كه برادرانش گرد او را گرفته بودند با آهنگى بلند فرياد زد : مردم . هر كس مرا مىشناسد ، كه خوب ، براى كسانى كه نمىشناسند گويم : من ابو طاهر سليمان بن حسن هستم ، بدانيد ، ما و شما تا كنون خر بوديم ، خداوند ، به وسيلهء اين جوان ( كه نشان مىداد ) بر ما منت نهاد . او خداى من و شما است . همهء ما بندگان او هستيم . فرمان از او است كه مالك همهء ما مىباشد . سپس او و همهء مردم از زمين خاك برگرفته ، بر سر نهادند سپس ابو طاهر گفت : اى مردم بدانيد اكنون دين درست آشكار شد كه دين پدر ما آدم است . هر دين كه داشتيم باطل بود . هر آنچه داعيان بنام موسا ، عيسى ، محمد به شما رسانيدند همه دروغ و زور بوده است . دين همان دين آدم نخستين است . ديگران همه دجال و حيله‌گر بودند ، ايشان را لعنت كنيد ، پس همهء مردم نفرين فرستادند . ابو الفضل مجوسى همان جوان امرد ، قانونا لواط و هم‌خوابگى با خواهران را اجازت داده فرمان داد كه هر امرد كه خوددارى ورزد كشته شود . پس ابو طاهر و همهء مردم برهنه راه مىپيمودند و ذكر « الهنا عز و جل » مىگفتند . ابن حمدان پزشك گفت مرا پيش ابو الفضل بردند ، پيش او چند طبق پر از سرها ديدم . من به عادت ايشان سجده بردم . مردم و در ميانشان ابو طاهر ايستاده بودند . او به ابو طاهر گفت : پادشاهان سرها را نگاه مىدارند ، از وى ( به من اشارت كرد )
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 89 | أحمد بن محمد مسكويه الرازي / ابو القاسم امامى / على نقى منزوى