تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
العالمين * . ابو القاسم پسر ابو عبد اللّه بريدى ، در پس از دست دادن مقام و رفتن به بغداد نقل مىكرد كه چون پدرش در بصره درگذشت ، برادر او ابو حسين به جاى وى
هامش
[ = ] بپرسيد : راهش چيست كه فاسد نشود ؟ ابو طاهر آن را از من پرسيد . گفتم : خدا بهتر مىداند ، و مىداند كه من نمىدانم ، ولى به تخمين مىگويم كه انسان پس از مردن نياز به چنين و چنان ، كافور و صبر دارد ، سر نيز جزوى از تن آدمى است و بايد همان كار با آن كنند . ابو الفضل گفت : درست مىگويد . ابن حمدان پزشك گويد : من در آن روزگار بسيار مردم را مىشنيدم كه ابراهيم ، موسا ، و محمد و على و فرزندان او را لعن مىنمودند و با مصحف كثافت ادرار را پاك مىكردند . ابو الفضل به دبير خود « ابن سنبر » گفت : براى خليفه نامه‌اى بنويس ! پس براى دلخوشى ايشان بر محمد صلوات فرست . و هر چه خواهى آشغال ارزانيشان كن . [ و كل لهم من جراب النورة . . . ] ابن سنبر گفت : به خدا دستم بدان پيش نمىرود . ابو طاهر خواهرى داشت ، ابو الفضل با او همخوابه شد و كودك آن زن را در دامان مادر بكشت . شوى او را نيز كشت ، و چون به انديشهء كشتن ابو طاهر شد ، وى آگاه گشته ، با ابن سنبر و مادر ابو طاهر توطئه كردند كه او را بيازمايند و بكشند . پس نزد او شده به او گفتند : اى خداوند . « فرجه » مادر ابو طاهر بمرد ، خوبست بيائى كه شكم وى بدرى و پر از آتش كنى . ( اين كار براى ايشان قانونى بود ) ، او بيامد و « فرجه » را بر پشت افتاده ديد ، دستور شكافتن شكم را داد ، ابو طاهر گفت : ميل دارم او را براى من زنده كنى ! گفت : شايسته نيست ، او كافر است . ابو طاهر چند بار تكرار كرد تا او مشكوك شده ، وضع را دگرگونه يافته گفت : شتاب نكنيد مرا بگذاريد مهترى چارپايان شما كنم تا پدرم بيايد . من نشانه‌ها را از وى دزديده‌ام . هر چه او خواست انجام دهد . « ابن سنبر » گفت : واى بر تو ، آب رو و ناموس ما را بر باد دادى ، راز ما را كه شصت سال برايش دعوت كرديم فاش كردى . اگر پدرت تو را بدين حالت ببيند تو را خواهد كشت . اى ابو طاهر برخيز او را بكش ! ابو طاهر گفت : مىترسم مرا مسخ كند ! پس سعيد برادر ابو طاهر او را كشت ، جگر او را در آورد و خواهر ابو طاهر آن را بخورد . « ابن سنبر » مردم را گرد كرده نشانه‌هاى رياست خود را برايشان ياد آورد ، زيرا كه پير آنان بود . او سپس گفت : اين جوان نشانه‌هاى دروغين را كه از « معدن حق » دزديده بود ، براى ما آورده ، ما را فريب داد و ما از او پيروى كرديم . سپس كسى را بر پشت او ديديم كه او را مىگاييد پس او را كشتيم . ما شنيده بوديم كه مؤمنان بناچار