هزار درم تضمين كردند . ابو يوسف به من گفت : اين را مىدهم . من گفتم : آقاى من ، آن را به همان پنج هزار دينار برداريد . گفت : برخيز ! جايى براى چانه زدن او هم بگذار ! او دوباره باز خواهد آمد ، من پنجاه هزار درم را گرفته براى ابو عبد اللّه بريدى برده پيشامد را گفتم . او گفت : لا إله الا اللّه . به او بگو : اى ابو يوسف ، ديوانگى و كم تحصيلى من تو را اين چنين بر جاى قارون نشانيده است . سپس كارهائى مانند اين را كه با وى انجام داده بود ، بر شمرده ، اشك در چشمانش پديد آمد و بدخواهى در رويش ديده شد . چون روزى ده بگذشت ، چند غلام خود را كه يانس ، اقبال ، ربيب و ملاح يانس در ميان ايشان بودند ، مأمور كرد ، در راهرو سرپوشيدهء ميان در خانهء او ( كه خانهء فضلان ساجى است ) در ابله و ميان ساحل كمين نموده ، با چاقوها بر او حمله كردند ، هر چه او فرياد مىزد : برادر . مرا كشتند ! ابو عبد اللّه * مىگفت : به جهنم ! پس برادر سوم ، ابو حسين كه در همسايگى مىزيست به بالكن روى دجله بيرون آمده ، گفت : برادر ! او را كشتى ؟ گفت : اى فعله خراب كردى خموش باش ! و گرنه تو را نيز به او مىپيوندم . ابو حسين خود را جمع كرد .
چون سپاهيان گمان بردند كه زنده است ، شوريدند ، او دستور داد گور را باز شكافته ، مرده را به ايشان نشان داده دوباره به خاك سپردند .
پس ابو عبد اللّه به « مسماران » رفت و پس از تصرف خانه ، گوهر را خواست و آوردند . اسرائيل مىگويد : هنگامى كه من وارد شدم و او مرا ديد گفت : اى بچه درج را بياور . پس آن را آوردند ، پس گفت : اى ابو طيب ، هم مال را گرفتيم و هم گوهر را ، آن فعلهء فعله زاده نيز به لعنت خدا پيوست . ابو عبد اللّه اين گوهر را پنهانى نزد فرزندش ابو القاسم بنهاد و دستور پنهان بودن داد . پس چون ابو عبد اللّه درگذشت ، برادرش ابو حسين سر كار آمده ، سخت به جستجوى گوهر برخاسته نيافت ، به او گفته شد كه : ابو عبد اللّه گوهر را به شخص ناشناس سپرده در گذشت ولى هنگامى كه ابو القاسم پسر ابو عبد اللّه بريدى به « هجر » رفت گوهر را همراه ببرد و چون هجريان [ 1 ] ديدار گوهر را خواستند ، به ايشان نشان داد و حبهاى از آن را به ايشان
هامش
[ ( 1 - ) ]M: قرمطيان را در سپاه بريدى در خ 6 : 47 و 56 نيز ديديم .