اسرائيل گهبذ كه دوست نزديك ابو عبد اللّه بريدى بود ، مىگويد : او مرا خواست و از دست تنگى شكايت كرد . سپس گفت : برو پيش برادرم ابو يوسف ، او به درجى اشارت كرد كه نزديك او بود و آن را باز كرد ، يك دانه لولو و ياقوت سرخ و كبود در آن بود كه چشم بيننده را خيره مىكرد . او گفت : اين را ببر پيش برادرم گرو بگذار و ده هزار دينار وام بگير . گوهر در درج را بجكم به دختر خود ساره بخشوده بود كه همسر [ ابو عبد اللّه بريدى ] شد . بجكم آن را از خانهء خليفه گرفته بود و ابو عبد اللّه آن را از خانم گرفته بود . اسرائيل گويد : من به نزد ابو يوسف رفتم و همهء سخنان برادرش را نقل كردم و درج را به او دادم . او گفت : اى ابو طيب ، اين از بدى تربيت او است اگر دجله ثروت برايش آورد همه را تلف خواهد كرد . اين مرد در يورشهايش بر واسط هشت مليون دينار به دست آورد ، آيا لازم نبود كه يك مليون آن را پسانداز كند ؟ گفتم : اى آقا كى شايستهتر از شما براى اداره كردن او است ، لطف كنيد خواستش را انجام دهيد . او گفت : از هنگامى كه از واسط بازگشته تا كنون من پنجاه هزار دينار به او دادهام چشمش سير نمىشود .
بفرست گوهريان * بيايند اين لولو را قيمت كنند تا بهايش را به او بدهم ، چون گوهريان آمدند و آن را به ايشان نمود ، ايشان گفتند : بهاى محدود ندارد هر چند پادشاهى ، قيمتگذارى هم پايهء خويش را در آن بپذيرد ، و او بيشترين بها را برايش در نظر گيرد . ابو يوسف عصبانى شده گفت : اى نادانان ، كى مرا براى شما مانند مروان اموى [ حمار ] كه با خريد هر گوهر ، به هر بها آماده بود ، يا خمارويه بن احمد [ 1 ] ، يا ابن جصاص [ 2 ] ، معرفى كرده است ؟ طورى قيمتگذارى كنيد كه اگر بامدادان ، از شما خواستم ، تا عصر آن را آماده كنيد . پس ايشان آن را به پنج هزار دينار بها دادند ، او گفت : اين را بنويسيد . ايشان خوددارى كرده آن را به پنجاه
هامش
[ ( 1 - ) ]M: شايد : پدر هارون بن خمارويه فرمانرواى مصر باشد خ 5 : 42 كه دارائى خود را به عراق فرستاد و در ميان راه به دست قرمطيان افتاد ( خ 5 : 54 ) .
[ ( 2 - ) ] خ 5 : 1101 ص 88 .