ديگر همراهان از موصل به نصيبين گريختند و توزون با شيرزاد و ابو موسى هاشمى به موصل درآمدند . شيرزاد توانست * از موصل يكصد هزار دينار بيرون آورد . متقى و خانواده و همراهان از نصيبين به رقه رفتند ، سيف الدوله نيز بديشان پيوست . توزون هنگام بيرون آمدن از بغداد دخت خويش به ابو عبد اللّه بريدى به همسرى داده [ 1 ] ، عقد زناشوئى در شماسيه بسته شده بود .
متقى نامهاى همراه ابو زكريا سوسى براى توزون فرستاد كه : « من از دوستى تو با بريديان و همدستى تو با آنان و زشتيها كه ايشان انجام داده بودند ترسيدم و از پايتخت بيرون آمدم . اكنون گذشتهها گذشت ، اگر مىخواهى با ناصر الدوله آشتى كن و به پايتخت برگرد . من نيز اگر تو را سر به راه بينم بر مىگردم و كارها براى تو با رضايت من و به وسيلهء من رو به راه مىشود و خدا پشتيبان تو خواهد بود » . ابو زكريا گويد : چون من به محضر توزون رسيدم ، مرا متهم نموده قصد كشتن من كرد تا آنكه ، شيرزاد مرا رهانيده گفت : اى امير ، من از ابو زكريا خواهش كردم به نزد خليفه شود ، تا او كه با ما دوست است نمايندهء ما نزد خليفه باشد . اگر شما او را متهم كنيد ، من نيز متهم خواهم بود . سپس من نامه را رسانيدم و شيرزاد آن را بگرفت و از توزون خواست تا آن را بپذيرد ، پس براى صلح كوشيدم تا درست شد [ 2 ] . اين
هامش
[ ( 1 - ) ]M: ابو عبد اللّه بريدى دختر بجكم را نيز به همسرى داشت ( خ 6 : 90 ) .
[ ( 2 - ) ] صاحب تكمله گويد : هنگامى كه [ سوسى ] ابن سعيد ، مأمور بردن نامه شد گفت : اى امير مؤمنان ، من براى جانم بيمناك هستم . گفت : اگر نيت نيكو دارى درست مىشود .
گفتم : اگر صلح نشد ، مىتوانم به ميهنم بازگردم ؟ گفت : مجاز هستى . پس دستش بوسيده به موصل آمدم ، ولى تركان مرا گرفتند و توزون به من بدگمان گشت . من گفتم : اى امير ! من ميان تو و ابن رائق به سفارتها آمدهام ، آيا جز راستى از من ديدهاى ؟ گفت :
درست است . من گفتم : من يك سنى هستم و طاعت خليفه را واجب مىدانم و براى خدا آمدهام نه طلب دنيا . او با من پيام فرستاده و شما فرزندان من هستيد ، شما را بزرگ كردهام و اكنون صلح مىخواهم . ابن شيرزاد نيز به سود من با وى سخن گفت . در اين هنگام گزارش رسيد كه معز الدوله به واسط آمده است پس توزون صلح را به سود خود ديد . اين جريان ، براى ابن شيرزاد . . . ؟