توزون نيز توافق كرد كه توزون هم به « جامده » برود و خراج آن ، در برابر اداره كردن آنجا به او بخشوده شود . بدين ترتيب كوفى توانست در دفتر خود در پيشگاه سيف الدوله بماند ، ولى او مىترسيد به خانهء خود برود . پس خجخج از دجله گذشته به باختر واسط رفت تا به راه افتد . توزون نيز آماده رفتن به جامده بود ، كه ابو عمرو مسيحى به هنگام نيمه روز سه روز از شوال مانده ، به حال گريز از ناصر الدوله در بغداد به نزد برادرش [ 1 ] ابو على مسيحى رسيد . او يك يادداشت از ناصر الدوله به خط او داشت كه در آن گفته بود : « طمع تو در من و پر روئى تو بر من هماهنگ شده ، هر چه من تحمل كردهام ، تو مغرور شدهاى . شنيدهام دست به فلان موقوفه زدهاى ! به خدا اگر دست نكشى و از اين بدكردارى كوتاه نيائى ، دو دست و دو پايت را خواهم بريد . » ابو عمرو مسيحى مىگفت : همين كه من نامه را برخواندم به پائين آمدم . او مىگفت : چند روز پيش از آن نيز به من مىگفت : اى مسيحى تو كوشش دارى كه توزون را به امير الامرائى برسانى ، اگر چنان شود خاك بر سر تو مىشود . او كه تو را به دبيرى نمىگزيند ، او به دنبال ابن شيرزاد و مانند او است ايشان را دبير مىكند و تو را مصادرت خواهد كرد .
سيف الدوله در صدد نرم كردن ابو عمرو * مسيحى برآمد . براى توزون نيز پيام داد تا او را آرام نمود . سيف الدوله هميشه تركان را به چشمپوشى از عراق و توجه به سوى شام تشويق مىنمود ، تا با كمك او بر شام و مصر چيره شوند . او همواره ميان تركان و برادرش را گلآلود مىكرد ، آنان نيز گفتار او دربارهء برادرش را تصديق مىنمودند و به وى سفارش مىكردند كه عراق را رها كند .
ايشان باز هم براى سيف الدوله ناز مىكردند و مىگفتند مزد ما را روز شصتم [ 2 ] كار ، به طور كامل بپرداز ! ايشان او و برادرش را سبك مىكردند . پس چون ابو عمرو مسيحى آمد ، درخواست كردند كه وظيفهء هر يك از سرداران ، با پيروانش را ، يك جا
هامش
[ ( 1 - ) ]M: هر دو برادر ، دبير توزون بودند خ 6 : 79 .
[ ( 2 - ) ]M: متن : « يوم الستين من ايامهم » مانند : كل سنين يوما برسم المماليك ( خ 5 : 414 ) و :
من شهور المماليك خ 5 : 252 ج 5 ص 219 .