كه نوشته بود پس از دو پسرش به عراق خواهد آمد . پس بختيار [ دوباره ] بر آن شد كه در واسط بماند و با عضد الدوله بجنگد . چون گزارش پيمانشكنى [ بختيار به عضد الدوله ] رسيد ، به ابو احمد نقيب ( علوى ) در بصره نوشت كه غلام را در بصره نگاه دارد ، تا بختيار از واسط [ به بغداد ] برود و شرايط پذيرفته را انجام دهد . چون نامههاى علوى به بختيار رسيد آشفته شد ، كوششها و نامهپراكنى را از سر گرفت و چون سود نديد دستور داد بارو بنه را شبانه براى بالا رفتن به سوى بغداد آماده كردند و به عبد الرزاق و ابو نجم بدر گفت : بر آن است كه در بغداد بجنگد زيرا كه ابو تغلب ابن حمدان براى كمك بدانجا مىآيد ، از ايشان نيز خواستار شد كه به بغداد بالا روند ، ايشان نيز با همهء ناباورى كه به وى داشتند پذيرفتند . اينان كه از داستان غلام آگاه شده بودند ، آن را براى پدرشان حسنويه نوشتند . چون عبد الرزاق به « جرجرايا » رسيد ، از همانجا بازگشت ، و ابو نجم بدر هم تنها براى سرفرازى و شرم بماند . بختيار آهسته مىرفت ، تا ابو احمد علوى و بهرام بن اردشير رسيده « بايتكين » را به دو دادند و او به سوى بغداد رفت .
ابن بقيه و ابن راعى زير شكنجه اظهار بىپولى كردند ، ابن بقيه ، براى خاندانش اماننامه خواست ، كه نوشته شد و آمدند و از اين راه براى او اميد وزير شدن تازه شد ، كه سيصد هزار دينار از دبيران و كارمندان و خويشاوندان خود و پس افت بخشها گرفته به بختيار بپردازد تا او را به پايگاه پيشين خود بازگردانند و جنگ را پيگيرد و سپاه را اداره كند . چون خبر اين احتمال به ياران بختيار و سردارانى كه پيشنهاد دستگيرى او را داده بودند رسيد ، برآشفته گرد آمده ، به بختيار گفتند ، ابن بقيه مىخواهد با اين ترفند آزاد شود ، تا دوباره به فتنهانگيزى جبران ناپذير بپردازد . [ 1 ]
هامش
[ ( 1 - ) ]M: ابن اثير گويد : در اين سال ابو يعقوب يوسف پسر حسن گناوهاى فرمانرواى هجر ( 280 - 366 ) درگذشت و پس از وى حكومت قرمطيان به يك كميتهء شش تنه سپرده شد كه سادات ( آقايان كنسولان ) خوانده مىشدند ( كامل 8 : 688 ) پس شايد بتوان آن را جمهورى قرمطى ناميد .