مينديش ! من خشنودم كه غلام را بگيرم و به گوشهاى از دنيا بروم و همهء آنچه دارم به او بدهم . [ موسوى نقيب ] رفت و پيام را رسانيد و غلام را كه در ميان دوستان اسير خود بود بديد كه برترى بر آنان نداشت . ايشان ارمغانى به وسيلهء شيرزاد براى امير ابو الفوارس فرزند عضد الدوله نيز فرستادند ، چون پيام به او رسيد و شاه ، درد بختيار را دانست در شگفت مانده ، دستور داد غلام را به درگاه آورند و پاسخ نامه را با ابو احمد موسوى ، همراه با ابو سعد بهرام بن اردشير دبير و فرستادهء ويژه ، گسيل داشت ، از او خواسته شد ، كه به بختيار بفهماند ، كه خواستهء او برآورده خواهد شد ، او را به گردن نهادن و پيروى بخواند . نامهاى پنهانى نيز به آن دو دادند كه دور از چشم ابن بقيه و ديگران به بختيار بدهند . چون آن دو پيامبر رسيدند طبق دستور ، نامهء پنهانى را جداگانه به تنهايى دادند ، پس ابن بقيه بسيار بيمناك شده پنداشت از بختيار خواستهاند تا ابن بقيه را دستگير و به جاى غلام به دو دهد و بختيار اين كار را براى عشق به غلام خواهد كرد ، پس خواست دو فرستاده را دستگير كند و سركشى را آغاز نمايد . ابن بقيه كه در كرانهء باخترى [ دجله ] از واسط به پايين مىرفت ، گنجينههاى دارايى و جنگ افزار و پوشاك را با خود داشت و همه به او چشم داشتند . بختيار در كرانهء خاورى هيچ چيز نداشت ، خورد و خوراك او را نيز ابن بقيه مىداد و مانند يك امير تشريفاتى با وى رفتار مىكرد ، بر آن بود كه به او پيام دهد تا از سياست كنار رفته به بغداد رود و جنگ را به او واگذارد و اگر نپذيرد آشكارا بر او بشورد ، اين براى وى امكانپذير بود ، ولى بختيار نرم آمد و نامهء پنهانى را براى او بخواند ، تا آرام شد و نشان داد كه راى و سياست او را مىپذيرد و ديدگاه او را به كار مىبندد ، و چنان بود تا او را دستگير كرد .
گزارش دستگيرى ابن بقيه به دست بختيار :
ابراهيم بن اسماعيل يكى از ياران بختيار بود كه بر او چيره و مورد اعتماد وى بود او يك گروهبان گمنام بود كه نزد او پيشرفت كرده ، تا پردهدار او شد و اين