ركن الدوله ، پيش ازين نيز هنگامى كه گزارش حال فرزندان برادرش و دستگيرى ايشان را دريافت كرده بود ، خود را از تخت بر زمين انداخته ، بر خاك غلتيده ، شيون كنان خاك بر سر مىريخت ، چند روز از خوراك بازماند و بيمار شد ، كه تا پايان زندگى بهبود نيافت . او مىگفت : من برادرم معز الدوله را مىبينم كه انگشتان به دندان مىگيرد و مىگويد : « اى برادر ! اين بود تعهدى كه دربارهء فرزندان و خانوادهام دادى ؟ » ركن الدوله خيلى برادرش را گرامى مىداشت و مانند فرزند به او مىنگريست ، زيرا كه او را بزرگ كرده و به همه چيز رسانيده بود .
مردانى به ميانجىگرى آن دو و شفاعت از ابو الفتح پرداخته گفتند : او نيامده است كه رايى بر تو تحميل كند . او تعهد مىكند كه پس از شنيدن سخنان تو دستورات را انجام دهد . آنگاه اجازهء ديدار داد ، پس از گفتگوى بسيار بر آن شدند كه [ عميد به بغداد ] بازگردد و بختيار و برادرانش را آزاد سازد و فرمانروايى را به ايشان بسپارد و هر يك از دو سپاه « رى » و « فارس » به جاى خود بازگردد ، اين كار بايد با ظاهرى پسنديده و با ترفندى شايستهء چنين پيشآمدها انجام گيرد ، پس اجازهء بازگشت گرفت و با رايى وارونهء راى پيشين خود ، به نزد عضد الدوله بازگشت ، با وى به تنهايى گفتگو كرد و فهمانيد كه او كسى نيست كه بتواند دگرگونى در راى ركن الدوله پديد آورد .
چون عضد الدوله دريافت كه ويرانى كار و بار او همه جانبه است و مالى كه همراه آورده بود به ته كشيده و چيزى از كشورش نيز برداشت نكرده بود ، ناگزير شد بختيار و برادرانش را آزاد كند و خود به فارس بازگردد . ابن عميد به ميانجىگرى ميان عضد الدوله و بختيار پرداخته ، خلعت پوشيد و زمين بوسيد و از خانهء عضد الدوله بيرون آمد .
عضد الدوله از وى خواست كه نمايندهء او در آن باشد ، خطبه به نام وى خوانده شود .
او به ابو اسحاق بن معز الدوله خلعت فرماندهى سپاه پوشانيد ، زيرا كه سپاه به ناتوانى و بىارادگى بختيار پى برده ، هيبت او از دلها پى در پى ريخته بود . همين كه ايشان از خانه بيرون شده سوار « طيار » شدند كه به خانههايشان بسوى بالا روند ، هنوز يك ساعت نگذشته ، رشتهء فرمانبردارى را گسستند ، سپاه بختيار و تودهء مردم و « عياران » به گرد او
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 417
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٤١٧