تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
كرد . ولى چون پسر از آنجا دور مىشد ، دوباره به روش خود باز مىگشت . ابن عميد ترسيد اگر براى اين سفر فرزند را در خدمت ركن الدوله بر جا گذارد ، جوان از شكيبائى ركن الدوله فريفته شود و بيش از پيش به اين عادت فرو رود كه بازگشتنى نباشد ، پس او را به همراه خود ببرد و به جاى خود ، ابو على محمد بن احمد معروف به « ابن ربيع » را در خدمت امير نهاد . او اديبى دانشمند ، سنگين ، رنگين ، زيبارو ، خوش‌بيان ، نرم‌خو بود . ابن عميد كه به سبب درد نقرس نمىتوانست بر پشت چارپا سوار شود ، در كجاوه نشسته بود . در ميان راه چون به پيرامن خود نگريست كسى را در ركاب خود نديد . چون پرسيد ، از پرده‌دار ، يا ديگر همراهان كسى نبود كه پاسخ گويد ، پس به من گفت : چه خبر است ؟ گفتم : همگى به دنبال ابو الفتح به شكار رفته‌اند . او هيچ نگفت تا به اردوگاه فرود آمده ، از كسانى كه با او غذا مىخوردند جويا شد . معمولا همه روزه ده تن از سرداران ، سر سفرهء ويژهء او بودند * ، و شمارى از آنان نيز بر طبقهاى ويژه مىخوردند كه به نوبت ، گروهبانان بر ايشان آماده مىكردند . آن روز * هيچ كس نيامده بود . چون سبب پرسيد پاسخ شنيد كه « ابو الفتح ايشان را در بيابان مهمان كرده است » اين رفتار او را خوش نيامد ، از آنكه چنين كار بىدستور او انجام شده ناراحت شد . تهى گذاردن اردوگاه در راه جنگ هر گاه تكرار شود ، احتمال پراكندگى سپاه را پيش مىآورد كه دشمن مىتواند از آن سود جويد . پس بزرگترين پرده‌دار را بخواند و دستور داد ، فرزندش ابو الفتح را ، به نزد او راه ندهند و به گروهبانان دستور دهد ، كه نگذارند ديلميان با او آمد و شد كنند . او گمان مىكرد كه اين واكنش براى هشدار به وى بسنده است و سپاه را از پيروى هوا و هوس فرزندش بازخواهد داشت . ولى در واقع ، اين پرخاش سودى چشم‌گير نداشت ، جوان به راه خويش مىرفت ، سپاه نيز به دنبال او به بازى و شكار و خوردن و آشاميدن سرگرم بود . جوان از شوخى و متلك نيز كوتاه نمىآمد ، اين رفتار ، براى ابن عميد [ پدر ] گران مىآمد ، ولى او نمىخواست با گفتن آنچه در دل دارد شخصيت خود را بشكند ، يا در چنين راه با پرخاش بسيار ، سپاه را آشفته و