به وزيرش ابن عميد دستور داد ، به سوى او برود و ريشهء او را برآورد . ابن عميد مردانى را برگزيد و با ساز و برگ بيرون آمده ، ركن الدوله او را بدرقه كرده به سرداران خلعت داده ، سپاه را سان ديده سرداران يكى پس از ديگرى ، گردانها پشت سر يك ديگر ، از پيش او گذشتند و از ايشان خشنودى نموده * با وزير ابن عميد بدرود گفته به رى بازگشت .
ابن عميد وزير با فرزندش ابو الفتح به راه افتاد . او جوانى بود كه جاى پدر را در دربار ركن الدوله پر مىكرد ، سياست كشوردارى و ادارهء سپاه را آموخته بود . با روشن بينى و تيزهوشى و چالاكى ، در ركن الدوله نفوذ بسيار كرده بود .
با اين همه ، به سبب كمى سن و ناپختگى و بىباكى ، به كارهائى دست مىيازيد كه پدر نمىكرد . او مىخواست با ويژگان ديلم همراه باشد ، ايشان را جلودار خود بيند ، آنان را بزرگترانه مىنواخت و خلعت بسيار مىبخشيد ، بزرگان ديلم را بر اسبان سفيد پيشانى ، با زيورهاى گرانبها ، سوار مىكرد . او با اين رفتار مىخواست به رياست وى سر فرود آرند ، كسى از بوسيدن زمين پيش او و دويدن پيشاپيش او هنگامى كه سوار مىشد ، سر باز نزد . پدر اين رفتار را براى او نمىپسنديد ، پند و اندرز مىداد ، او را از آن شيوه كار باز مىداشت و مىگفت : اگر اين رفتار پسنديده بود ، او خودش پيشتر انجام مىداد .
من خود بسيار مىديدم كه او در تنهائى ، روانشناسى ديلمان را براى پسر مىگفت كه رشكور و آزمندند ، كسى بر ايشان فرمانروائى نتواند ، جز با دورى از آرايش ظاهر ، به شرط اينكه آن اندازه به ايشان بدهد كه مست نشوند ، و به هم رشك نبرند ، برترى خويش به رخ ايشان نكشد ، خود را بالاتر از ميان حالان ، نشان ندهد . اگر كسى ايشان را به بيش از توقعشان بخواند و خودنمائى كند ، بر توان او رشك برند * و در نابودى او بكوشند ، در پى فرصت باشند ، تا در بهترين هنگام ، كه آدمى در آن اطمينان دارد ، او را از پا درآورند . پدر چنان اين سخنان را بيان مىنمود كه پنداشتى دل پسر آگنده از بيم شده ، و چون از اين مجلس بيرون شود ، روش خود را در زندگانى دگرگون خواهد
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 329
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٣٢٩