گزارش كشاكش « اليسع » با پدرش كه به بيرون راندن پدر به خراسان انجاميد :
در ميان دارو دستهء محمد بن الياس مردى بود به نام عبد اللّه بن مهدى ، ملقب به « بسويه » كه بر او تسلط داشت و ميان او و « اليسع » شكرآب بود . « بسويه » كه از او مىترسيد با « اسرائيل » پزشك ، كه از او نيز شنوائى داشت ، و مهندسى به نام « مرزبان » كه با ايشان بود ، همدست شدند كه ابو على بن الياس را به پسرش « اليسع » بدبين كنند .
ايشان آنچه از گذشته در ذهن پدر بود زنده كرده ، پيشنهاد كردند سردارى سپاه را از او پس بگيرد و به يكى از پردهداران خود به نام « ترمش » بدهد ، كه تا او زنده است كار از دستش بيرون نشود . غلام او فرمانده سپاه باشد ، و به دستور وى رفتار كند . ابن الياس پذيرفته به « اليسع » دستور نوشت تا به دژ او درآمد ، كه مانند دژهاى ديگر ، جز تنها به درون آن نتوانستى رفت . او هنگامى به درون رفت كه جز پدر و آن سه تن و چند تن از ياران مورد اطمينان و زنان و كنيزكان كسى در آن جا نبود ، پس او را دستگير و به زنجير كرده و فرماندهى سپاه را به « ترمش » پردهدار سپرد . ولى ديگران اين را نپذيرفته ، گردن ننهادند * . مادر « اليسع » به نزد مادر « الياس » رفته گفت : يار ما فرمانى براى دو پسر ما صادر كرده و اين كارى درست بود ، ولى چون او اكنون خرف شده ، خرد خود از دست داده و اين سه تن بر او چيره شدهاند ، دربارهء فرزند من كارى كردهاند كه با فرزند تو نيز خواهند نمود ، در آن هنگام كشور از دست خاندان « الياس » بيرون رفته به دست ايشان و كسى كه به جاى او گماردهاند [ ترمش پردهدار ] خواهد اوفتاد . پس بايد كمك كنى تا من پسرم را رها كنم و كار به حال نخست بازگردد .
او نيز پذيرفت و كمك كرد . ابن الياس در بيمارى گاه بىهوش مىشد . دو هوو همدست شدند و كنيزان را كه بسيار بودند گردآورده بر عبد اللّه بن مهدى « بسويه » يورش بردند تا او را بكشند ، ولى او توانست بگريزد . ايشان « اليسع » را رها كردند ولى نتوانستند زنجير را بشكنند ، و نتوانستند او را از در دژ بيرون فرستند ، ناگزير مادر كه از كمبود وقت بيم داشت ، از پارچههاى ديبا تنابهايى سخت بساخت و فرزند را از دژ به پائين آويزان فرستاد . چون به زمين رسيد سربازان او را ديده ، زنجير او را شكسته ، بر چارپا سوار و به ميان سپاه بردند و همگى خرسند و به فرمان