[ سنان ] گفتم : به عكس فرايند دادگرى بالنده و رو به گسترش است و آغاز كردن
هامش
[ = ] از خونريزى از دادم نهادن براى ايشان خوددارى كردم ، تا خداوند شر ايشان را به وسيلهء ابن رايق از سر من بكند . پس او بيامد ، ولى در كش رفتن مال ، از ايشان زرنگتر بود ، به خوردن و نوشيدن و بازى پرداخت . « اگر او يا پيشينيانش مىشنيدند كه در يك فرسنگى سوارانى به پا خواسته ، چيزى را مىخواهند و چه بسا آن را به دست آورده و باز نمىگردند ، يا آنكه كسى از آنان يا وابستگانشان بر يك كشاورز و يا بر يك كارمند من ستمى روا داشته و من دستور جلوگيرى مىدادم ، ايشان آن را به كار نمىبستند . اگر سگ ايشان هم چيزى از من مىربود ، من حق جلوگيرى نداشتم و اگر مىكردم خشمگين مىشدند گرد هم آمده بر من پرخاش مىنمودند » . . . [M: سطور داخل دو گيومه ترجمه آزاد از عبارت « اوراق » تأليف « صولى » است كه آمد روز در پانوشت به عنوان نا مفهوم نقل كرده است ، پس بايد با متن اوراق صولى مطابقت داده شود ] . از هنگامى كه اين غلام [ بجكم ] روى كار آمد ، من با كسى سر و كار دارم كه نمىگويد : « من از تو دفاع كردم ! » يا « من تو را استوار داشتهام » چنان كه پيشينيانش مىگفتند ، بلكه معمولا من او را شاگرد و بركشيدهء خودم مىخوانم . اگر يكى از يارانش جسارتى كند ، يا او را مىكشد يا كيفرى سخت مىدهد . و هر گاه بشنود كه دشمنى در سوئى به جنبش آمده است ، بىهيچگونه سستى و انتظار حقوق ، و گردآورى هزينه ، برخاسته جلو او مىرود ، پس من بدين گونه به او رضايت دادهام . البته براى من بهتر آن بود كه مانند گذشتگانم كارها را به دست خودم بچرخانم ، ولى چه كنم فرمان خداوند چنين بوده است .
راضى در هر ميهمانى كه براى بزرگداشت بجكم مىداد هزينه بسيار مىنهاد ، خلعتها و پيشكشهائى مانند سينىهاى زرين و سيمين و مشك و عنبر و كافور و بلور همراه با بيست هزار دينار مىفرستاد . چون دانست كه قرار بجكم بر آن است كه هنگام نوشيدن آب نخست مقدارى از آن را آورده مىنوشد و سپس به بجكم مىدهد با راضى نيز چنين كرد ، هر گاه كوزهء آب مىآوردند ، نخست راضى از آن مىنوشيد و سپس به بجكم مىداد . او دربارهء نبيذ و چيزهاى ديگر نيز همين رفتار را داشت ، هر چه بجكم راضى را از اين كار باز مىداشت . در آخرين ميهمانى بجكم ران و دست راضى را بوسيد و راضى او را در بغل گرفته او انگشترى را از انگشت بيرون آورده به انگشت بجكم نهاد كه يكى از آنها مانند « جبل » سرخ و بزرگ بود ، پس ابن حمدون نگاهى به من انداخت و من به او نگريستم و هر دو از اينكه « جبل » در