بدان بركتآور است . او در روزگار قحطى ، در « واسط » مهمانخانهاى به راه
هامش
[ = ] انگشت كسى جز راضى باشد اندوهگين شديم . چون راضى دانست ، پس از بيرون رفتن بجكم ، به ما گفت : من از گردش چشمان شما بر انگشترى دريافتم كه آن را « جبل » پنداشتهايد ، ولى چنين نيست ، بلكه اين نزديكترين نگين همانند « جبل » در همهء جهان است .
بجكم پس از مرگ راضى هنگامى كه من با او در واسط بودم ، در پيش چند تن خدمتگزار راضى به من گفت : اينان مىگويند راضى مىخواست مرا در يكى از ميهمانى - ها دستگير كند ، آيا درست است ؟ من گفتم : امير داند كه اكنون نه بيمى از راضى هست و نه اميدى ، ولى به خدا سوگند ، ما چنين انديشهاى را نه در هشيارى نه در مستى ، نه به جد ، نه شوخى از راضى نديديم ، او هميشه امير را دوست مىداشت . هنگامى كه او از ابن رايق ناخرسند شده بود ، هر چند به ظاهر از وى ستايش مىكرد ولى ما ساختگى بودن آن را در مىيافتيم . بجكم گفت : تو راست مىگوئى نه ايشان . سپس من گفتار راضى دربارهء او را ياد كردم كه : « مردم مىگويند : چگونه اين خليفه تن در داد كه يك بردهء ترك . . . » بجكم با خنده گفت : « همين نشان زيركى و هوش سرشار و چربزبانى او است ( اين خواست بجكم بود هر چند كه با اين واژهها نگفت ) . گلهء من از راضى آن است كه خيلى ترسو بود ، احساسات او بر خردش بيشى مىگرفت » . من از خرد بجكم در شگفت شدم ، او همان دو عيب را مىگفت كه راضى عيبى جز آنها نداشت .
سپس داستانى از آن روزگار براى بجكم گفتم ، كه نامههاى او در گله گزارى از ابن رايق براى راضى مىرسيد و براى آمدن بغداد اجازت مىخواست و راضى در پاسخ مىنوشت : بايستى به كسى كه تو را بر كشيده و به تو نيكى كرده است وفادار بمانى ! تا آنگاه كه به راضى نوشت : « اگر سرور من ، نيز مانند ابن رايق خواهان ريختن خون مىباشد ، بايد من به خدا پناه برم . ابن رايق سپاهى را بىبودجه به گردن من نهاده ، از پرداخت حقوق ايشان نيز خوددارى مىكند و اين كوششى در ريختن خون من است . » و چون اين نامه به راضى رسيد ، در پاسخ نوشت : « به خدا سوگند به سبب پايگاهى بلند كه تو نزد من دارى ، دليرى و نيكخواهى كه نشان دادهاى ، هيچ نمىپذيرم كه زيانى به كوچكترين سپاهى يا پيرو تو برسد چه رسد به تو ، اكنون كه كار بدينجا رسيده كه سفارش من به تو در وفاى به عهد سبب براندازى تو باشد ، من چنين نمىخواهم ، پس هر كار كه مىپسندى بكن . » چون اين نامه را امير خواند . . .