گفتم : من بدان دينارها نياز پيدا كردهام ، آنها را بياور ! او پس از چند روز مقدارى از آن را آورد ، و چون دوباره خواستم ، اندازهاى ديگر بياورد ، و من باز خواهش كردم و او مقدارى آورد ، پس من خود را خشمگين نموده گفتم : من آنها را يك جا به تو دادم و تو اندك اندك به من واپس مىدهى ؟ او از خشم من ترسيد ، آهنگ من او را شرمسار نموده گفت : به امير راست گويم ، من كسى را مورد اعتماد براى سپردن چنين چيزها جز خواهرم ندارم ، و او نمىتواند همه را يك جا با خود بردارد و ناچار آنها را بخش بخش مىكند . و خموش ماند و من گفتم : شايد ! ! من با اين ترفند دانستم كه كار دارائى ابو جعفر و سپردههاى او با خواهر اوست ، پس او را دستگير كرده دارائيش را خواستم و او پتپت كرد ، به او گفتم بيهوده معطل نشو ، ما خواهرت را گرفتهايم ! او هنوز گرفتار نشده بود ولى من خواستم او را بترسانم ، كه وارفت و آنچه خواستم كرد .
نيز در شب آدينه نيمهء ماه ربيع يكم هنگامى كه ماه در خسوف [ 1 ] كامل بود راضى باللّه [ 2 ] به بيمارى استسقاى زقى درگذشت . دبير او ابو الحسن سعيد بن عمرو ابن سنگلا [ 3 ] پنهان شد و روزگار بزرگوارى او پايان يافت .
هامش
[ ( 1 - ) ]M. « متن : انكسف القمر . . . » مشكويه در خ 5 : 428 نيز كسوف را به جاى خسوف به ماه نسبت داده است . البته او رازى است و عربى را كه زبان او نيست ، آموخته است .
[ ( 2 - ) ] نگارندهء « عيون » گويد : در اين سال زيرك خادم قاهرى درگذشت و راضى را سخت اندوهگين نمود ، تا آنجا كه خانهء خود را كه از زيرك تهى مانده بود رها كرده به خانهء « ريق » مولاى ابراهيم بن مهدى نشست ( اين خانه پس از « ريق » ملك استفان نصرانى شد ) [M: در اينجا عبارت نامفهوم است : راضى در اندوه زيرك چهارصد خمره را كه از دوران معتمد پخته مانده بود به دجله ريخت . مىگفت : با مرگ زيرك يكصد دادرس صاحب نظر و خدمتگزار شايسته بمرد . راضى بستان « شفيعى » را به اقطاع به او داده و بيش از ارزش خودش به او جواهر و پول بخشوده بود ، و پس از مرگش دستور داد آنها را فروختند و براى او خيرات كردند .
[ ( 3 - ) ]M: ن . ك : خ 5 : 478 پانوشت .