انداخت و در بغداد يك بيمارستان بساخت ، او به داد مردم واسط رسيد و براى ايشان نيكىها كرد ولى دولت او مستعجل بود و كشته شد . خداوند را براى جهان برنامهاى هست كه به سوى آن روان است .
خلافت متقى للّه ابو اسحاق ابراهيم فرزند مقتدر باللّه .
چون راضى باللّه درگذشت ، امر خلافت به آمدن ابو عبد اللّه كوفى از واسط متوقف ماند . پس دار السلطان را تحت نظر داشتند ، تا بجكم كه را به خلافت بر نشاند . سپس نامهء او به ابو عبد اللّه كوفى فرا رسيد ، [ 1 ] كه در آن فرموده بود : تا وزير راضى باللّه كه ابو القاسم سليمان بن حسن است با وزيران و صاحب ديوانان و قاضيان و عدلان و فقيهان و علويان * و عباسيان و سران مردم ، همگى فرانشينند و رأى زنند تا چه كسى را به خلافت برنشانند ، كه رفتارش پسنديده و كردارش ستوده بود ، و هر كس چنان بود خلافت را به نامش نهند . پس چون گرد آمدند ، يكى از ايشان نام ابراهيم فرزند مقتدر را ياد كرد ، ولى جلسه بىگرفتن تصميم پراكنده شد . و چون روز دوم فرا آمدند ، نامهء بجكم به يكى از دبيران داده شد و او ايستاده آن را بر حاضران بخواند و نام ابراهيم را ياد كرد . پس محمد بن حسن بن عبد العزيز هاشمى گفت : اين مرد از فرزندان مقتدر است ، تو به ما بگو كه آيا بايد ، اين شخص از فرزندان مقتدر باشد يا نه ؟ ابو عبد اللّه
هامش
[ = ]MZ: [ عبارت ناقص است و بايد با متن اوراق صولى مطابقت داده شود . ] سپس من [ صولى ] آگاه شدم كه امير [ بجكم ] راضى را متهم مىكند كه دربارهء او به برخى از كسان كه شايستگى ندارند نامه نوشته است ، و چون خبر به راضى رسيد به امير پيام داد كه : تو داستان مرا با ابن رايق مىدانى كه چگونه در پايان كار از او ناخرسند بودم ، و چه بر او گذشت تا بر كنار شد ، چگونه تو دربارهء او به من نامه نوشتى ! اينك اگر تو حال آن روز ابن رايق را دارى ، به تو اجازت مىدهم كه آن كس را دستگير كنى . من اكنون از تو و كارهايت خرسندم . بجكم خنديد و گفت : درست است ! اين سخن تو بدگمانى را از دل من بزدود و دانستم كه راضى راست مىگفته است ! .
[ ( 1 - ) ]M: ابن اثير گويد : نامهء بجكم همراه ابو عبد اللّه كوفى به بغداد رسيد .