تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
بودند . گويند سپاه او دويست هزار مرد بود كه سى هزار تن از آنان زره داشتند و سى هزار كارگر ويرانگرى و راه باز كن در برف و يخ ، و چهار هزار استر كه بارشان خار آهن بود كه شبانگاه به دور اردوگاه سپاه و خرگاه‌ها مىنهادند . چادرهائى داشتند كه روى آنها با لباده‌هاى مغربى [ 1 ] پوشيده بود . از مردم حلب تنها كسانى كه توانسته بودند به دژ شهر [ 2 ] پناه برند برستند . پس از نه روز كه « دمستق » خواست با هر چه به دست آورده است بازگردد ، پسر خواهر پادشاه كه همراه او بود گفت : اين شهر اكنون به دست ما است و كسى رو به روى ما نيست كه از آن دفاع كند همهء ثروتمندان علوى بنى هاشم ، وزيران ، و دبيران به اين دژ پناه برده‌اند ، به چه دليل ما آن را نگشوده بگذاريم و برويم ؟ « دمستق » گفت : ما به آنچه تصور نمىكرديم و هيچ پادشاه نمىانديشيد رسيديم ، كشتيم و اسير كرديم ، ويران كرديم و سوزانيديم ، اسيران خود را آزاد كرديم ، كسانى را كه مىخواستند با فديه به ما باز دهند بىپرداخت گرفتيم ، غنايمى به دست آورديم كه به گوش كسى نرسيده است * . كسانى كه به دژ رفته‌اند بىبرگ و نوا هستند ، اگر پائين بيايند نيز از گرسنگى خواهند مرد . بهتر آنست كه برويم ، زيادت خواستن نيكو نبود . خواهرزادهء شاه بر سر اصرار خود بمانده گفت : من تا دژ را نگشايم نخواهم رفت . « دمستق » گفت : اگر اصرار دارى ، برو آن را در حصار گير ، ايشان ناچار مىشوند كه به پائين آيند و درها را بگشايند . او گفت : نه . بايد آن را با شمشير بگشايم . « دمستق » گفت : خوب ، من در اردوگاه خود در كنار شهر هستم تو برو هر چه خواهى كن ! بامداد فردا پياده زره پوشيده شمشير برگرفته از تنگ راه دژ به بالا رفت . راهى كه به در دژ مىرسيد تنگ بود و
هامش
[ ( 1 - ) ]M: متن : « خرگاهات عليها لبود مغربية . . . » [ ( 2 - ) ]M: قلعهء حلب بر روى تپه‌اى بلند هنوز در ميان شهر حلب باقى است در ماه دسامبر 1972 م اين ناچيز كه براى زيارت قبر شيخ اشراق سهروردى به حلب رفت ، درون قلعه را نيز ديدار نمود . در ميان قلعه ، چاهى هست كه محكوم به اعدام را زنده يا مرده در آن مىانداختند . امروز كه اين دژ به صورت موزه اداره مىشود بيش از پنجاه استخوان سر آدمى از آن چاه درآورده و در آن موزه به نمايش نهاده‌اند .