تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 19

مساهمون:

ص١٩
كردم كه براى دستگيرى مىروم ، غروب‌گاهان به نزد وى رسيدم . او كه براى رهائى از نيش پشه‌ها به يك « كله » پناه برده بود به من گفت : گزارش را شنيدى ؟ گفتم : كدام گزارش ؟ گفت : كبوترى پيش از عصر خبر آورد كه بجكم به سوى واسط به راه افتاده است . گفتم : دروغ است ! او كى به بغداد آمد كه از آن بيرون آيد ! گفت : سخن بس كن ! من شك ندارم ، برخيز هم اكنون به سوى او برو ، و ترس مرا از دلش بزداى ! دستت را بده ! من دادم ، او دست مرا بر گوش خود نهاده گفت : مرا به بازار برده فروشان ببر و به فروش ! من هيچ ناسازگارى با تو ندارم ، مرا از اين گرفتارى رهائى بخش و چگونگى را از من مپرس ! من دست و پا و زمين پيشگاه او را بوسيده گفتم : بروم خود را آماده كنم ! گفت من برايت آماده كرده‌ام ، يك « طيار » براى تو و پنجاه غلام براى بدرقهء تو آماده است ، به « طيار » بنشين كه توشهء راه تا پايتخت در آن هست و غلامان به دنبال تو خواهند آمد . من از شادى در خود نمىگنجيدم . سپس انديشيدم مبادا انديشهء ترور مرا دارد . همين كه بيرون شوم مرا به بصره ببرند . به هر حال برخاستم و تا « فم الصلح » حواسم بر جا نيامد . * چون به نهر « سايس » رسيدم يكى از خدمتگزاران خانه‌ام در بغداد ، يك پيام از بجكم پنهانى به من رسانيد كه پنهان شوم . غلامان بريدى همراه من پرسيدند چه بود ؟ گفتم : زنى بيمار دارم كه گزارش بهبود او را داد و باز ما به راه افتاديم . بريدى از اينكه مرا فرستاده بود پشيمان شد و چون كبوترى ديگر آمده او را از آشتى با بجكم نوميد كرده ، مرا بزرگ نشان داده بود ، بريدى كسانى را براى باز گردانيدن من فرستاد ، ولى به خواست خدا به من دست نيافت . چون به « دير عاقول » رسيديم ، احمد بن نصر قشورى كه در آنجا بود جلو مرا گرفته خواست « طيار » را بگيرد و غلامان را بزند . من آنان را به طيار بازگردانيده خودم در طيار احمد ابن نصر نشسته به « زعفرانيه » رفتم . در آنجا به نزد بجكم رفته داستان را برايش گفتم و كوشيدم او را به بريدى خوشبين كنم ، تا او را به بغداد بازگردانم ، او نپذيرفته گفت : اگر او در حالى به خانهء من درآيد كه من از يك پله بالا رفته باشم ،