گزارش انگيزهء بيرون آمدن بجكم از بغداد به سوى كوهستان و بازگشت او و انگيزهء برآشفتگى او از بريدى ، پس از آن پيوند و دوستى
* چون پيوند زناشوئى خانوادگى بجكم و بريدى بسته شد و هر دو آرامش يافتند ، بجكم در نامهاى به او پيشنهاد كرد كه من به كوهستان شوم و تو براى گشودن اهواز و راندن ابو حسين احمد بن بويه بدانجا شو ! بجكم پردهدار خود « عدل » را نيز با پانصد مرد براى كمك به بريدى فرستاد . ابو زكرياى سوسى گويد : بجكم مرا نيز با ايشان فرستاد تا او را وادار كنم همهء سپاه را از شوش همراه خود ببرد . سوسى مىگفت : چون به واسط رسيدم ، بريدى و عدل پردهدار با من هماهنگى نمودند ، ولى چون بجكم به حلوان رفت ، بريدى به طمع افتاد كه به بغداد شود و گنجينههاى بزرگ بجكم را بربايد و به واسط بازگرداند . ولى دست به دست مىكرد . چشم آزمند او دنبال مال بود . او از دشمنى آشكار با بجكم نيز مىترسيد ، آرزو داشت بلائى بر سر بجكم آيد ، كشته شود يا بگريزد تا او بتواند كار خود را انجام دهد . ماندگارى ما بيش از يك ماه به درازا كشيد . نامههاى بجكم مىرسيد ، و از ما آگاهى مىخواست ، ما نيز مىنوشتيم ولى چون نامه را براى بريدى مىخوانديم ، مىگفت : من پشيمان نشدهام ، دارم مقدمات كار را فراهم مىكنم . ولى باز هم دست به دست مىكرد . ما از خواست او آگاه شديم ، پس پنهانى به « عدل » گفتم : كسى را به سوى بجكم بفرست تا او را از روند كار آگاه سازد ، او يك پادو مورد اعتماد را فرستاد ، و چون بجكم آگاه شد سپاه را برجا نهاده ، بىدرنگ به كمك جمازهاى تندرو به بغداد برگشت .
گزارش بازگشت بجكم به بغداد ، با كبوترها ، به بريدى رسيد * ولى ندانست كه آيا او گريزان يا براى گذر آمده است . او سراسيمه و بيمناك شد و خواست مرا دستگير كند و براى اين كار مرا به بصره خواند . من خواستم پنهان شوم ، ولى ترسيدم كه به سبب كوچكى شهر واسط مرا به دست آورد . من به خود دليرى داده به نزد او آمد و شد مىكردم ، تا هنگام عصر چند غلام را در پى من فرستاد ، من يقين