اميدوارم ! گفتم : چيست ؟ گفت : خود را سوار چهارپاى خود كه « فيروز » نام دارد ديدم كه تو در كنار من مىرفتى و از نعمت پيروزى كه خداوند از جائى كه گمان نمىرفت ، به ما داده بود ، گفتگو مىداشتى . در اين ميان چشم من در ميان گرد و خاك ، به انگشترى خورد كه برق مىزد . من به پادو گفتم : * هان ! اين انگشترى را بياور ! او دولا شده ، آن را به من داد . من ديدم ، انگشترى فيروزه است ، آن را در انگشت سبابه كردم و تبرك جستم و بيدار گشتم ، پس اين را به فال نيك گرفته ، به پيروزى يقين نمودم ( زيرا « فيروزج پيروزى » اگر به زبان عربى ترجمه شود معنى چيرگى مىدهد ، و همچنين نام چارپايش « فيروز » كه سوار بر آن بود ) . ابن عميد گفت :
به خدا همين كه بامداد روشن شد [ 1 ] مژده آمد كه دشمن رفته است ، ولى ما باور نمىكرديم تا گزارشها پى در پى رسيد و سواران ما از آب گذشته ، فورا با خوشحالى بازگشتند .
ما كه سبب اين فرار را نمىدانستيم شگفت زده سوار شديم و با احتياط از كمين و ترفند احتمالى از آب گذشتيم . در ميان راه كه من در كنار ركن الدوله مىرفتم و او مخصوصا بر چارپاى خود « فيروز » سوار شده بود تا رؤياى خود را صادق سازد [ 2 ] ، ناگهان امير به غلام گفت : هان اين انگشتر را بردار به من ده ، غلام دولا شده انگشترى با نگين فيروزه را از زمين برداشته به دو داد . امير آن را گرفته در انگشت سبابه كرده ، رو به من كرد و گفت : اين پيشامد بىنياز از تأويل ، برابر همان خواب است كه ساعتى پيش برايت گفتم .
اين از گزارشهاى خوشمزه است . و اگر بزرگوارى و راستى گويندهاش
هامش
[ ( 1 - ) ]M: پس سختى جنگ روز ششم ( خ 6 : 186 ) و گفتگوى نااميدانهء عميد و ركن الدوله روز هفتم ( خ 6 : 187 ) و فرار قراتكين شب هشتم بوده است كه بامداد هشتم ديلميان خبردار شدند ( خ 6 : 189 ) .
[ ( 2 - ) ] متن : « تعمد ركوب دابته فيروز ليصدق رؤياه » ابن عميد مىگويد : ركن الدوله بويه براى آنكه خود را واقعا « خوابنما شده » جلوه دهد ، عمدا بر چارپاى « فيروز » سوار شده بود . مشكويه نيز اين زرنگى بويه را از گفتهء عميد نقل كرده ، عميد را تأييد كرده است .