تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
باز مىگشتند تركان ناراحت و پرخاشجو بودند ، و بر فرماندهان خود مىشوريدند و به جنگ خوشدل نبود ، تا خسته شدند و يك روز خبردار شديم كه دشمنان ما رفته‌اند . ايشان چادرهاى خود را رو به روى ما سرپا بر جا گذارده بودند ، و از اين رو ما گزارش را باور نكرديم و گروهى با احتياط و كم كم سپاهيان ، از آب گذشتند ، ما گمان كرديم ايشان كمين نهاده‌اند ولى دانستيم كه همه گريخته‌اند .

داستانى شگفت و حادثه‌اى عجيب :

ابو الفضل ابن عميد نضر اللّه وجهه گفت : روز هفتم ، ركن الدوله ، كه شكيبائى او و يارانش سرآمده بود ، مرا خواسته ، از دشواريها و سختىها ، شكوه همى كرد ، گويا راهى براى گريز مىجست ، هر چند همهء راه‌ها بسته بود . من گفتم اى امير تو تا هفتهء پيش تسلطى بيشتر مىداشتى ، تو بر تخت خليفه فرمان مىراندى و از آنجا فرمانت بر بيشتر كشورهاى اسلام روان بود ، پادشاهان نيز ، كه در ديگر سرزمينها ، زير فرمان مستقيم تو نبودند ، شكوه و جلال تو را فرمان مىبردند ، هيبت تو را بيم داشتند ، اكنون تو تنها مانده‌اى ، زمينى جز آنچه خرگاه تو بر آن است ندارى اين دشمنان گرد آمده‌اند * تا آن را نيز از تو بگيرند ، تو پناهى جز خدا ندارى . پس بيا ، نيت خود خالص بدار ! ميان خود و خدا تصميم بگير كه نيكخواه مسلمانان باشى ، همهء مردم را نيز ! و بدان كه خدا از اين تصميم و درستى آن آگاه است . با خدا پيمان ببند ، كه كارها درست كنى ، نيكوى كنى ، و كار را به نيكوان واگذارى ، زيرا كه راه ترفندهاى بشرى بر ما بسته شده ، جز آنچه به تو پند دادم راهى نداريم . او مىگفت ، امير تبسم‌كنان گفت : اى ابو الفضل ، من نيز پيش از تو به همين نتيجه رسيده بودم . او سخنان صادقانهء مخلصانه گفت ، كه معمولا در اين گونه موارد كم مانند ، گفته مىشود . ما آن شب را خفتيم ، در ثلث سوم شب فرستادگان امير پىدرپى مرا خواستند ، چون رفتم او را بر خلاف آغاز شب خرسند ديدم . او گفت اى ابو الفضل تو با خوابهاى معنىدار من آشنائى . اكنون خوابى ديده‌ام كه تأويل فورى آن را